[go: up one dir, main page]
Your Ad Here
جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« عشق و یک دروغ ــ قسمت سوم | بازگشت | عشق و یک دروغ ــ قسمت پنجم »


عشق و یک دروغ ــ قسمت چهارم


یه کم نزدیک تر اومد و لباش و با حرارت تمام گذاشت رو لبام و ازم یه لب طولانی گرفت. من مثل مجسمه بودم و فقط و فقط نگاش میکردم. اروم گفت درسا انقدر که من تو رو میخوام تو هم منو میخوای؟ سرمو تکون دادم. واقعا میخواستمش. به همین سادگی عاشقش شده بودم و اومده بود تو قلبم. سرم و گذاشتم رو شونه هاش. قوی بود. احساس کردم چه تکیه گاه محکمی پیدا کردم بعد از مدت ها. موهامو نوازش میکرد و میبوسید و منم همونطور تو بغلش جا خوش کرده بودم و با انگشتام گردنشو نوازش میکردم.
تو همین حالت بودیم که موبیلم زنگ زد. یوهانا بود. پریدم و گفتم موسا حالا چی کار کنم؟گفت بگو حالم بده نمیام. وقت بود هنوز که بریم . گفتم یعنی نریم اصلا؟ گفت نه امروز و میخوام فقط با هم باشیم. تو نمیخوای عزیزم؟ گفتم منم همینطور. زنگ زدم به یوهانا و بعد اینکه کلی غر زد قطع کرد.منم سریع رفتم لباس گرم پوشیدم که با هم بریم بیرون.
وقتی داشتم در و قفل میکردم از پشت بغلم کرد و محکم فشارم داد و گفت عاشقتم درسا عاشقت شدم. منو باور کن. سرمو چرخوندم عقب و همون طور که تو بغلش بودم گفتم باور مبکنم عزیزم و لبام و گذاشتم رو لباش. وای که چقدر لباش داغ بود و خوشمزه. بعد چند ثانیه از هم جدا شدیم و بیرون رفتیم. تو خیابون همش دست منو گرفته بود ومیبوسید یا یه دفعه منو میکشید طرف خودش و لباش و میزاشت رو لبام. یه جور شیدایی خاصی تو رفتارش بود که برای من که تو یه مرحله خیلی سخت زندگیم بودم خوشایند بود. منی که همه چیزایی که داشتم و ریخته بودم به پای کسی که همه چیزای دوست داشتنی مو ازم گرفته بود و هیچی هیچی بهم نداده بود. حالا بودن موسا برام شده بود نعمت. فقط میخواستم عشق واقعی و تجربه کنم و به هیچ چیز دیگه فکر نکنم.
با هم رفتیم یه کافه و سفارش دادیم. یه کم طول میکشید تا اماده شه و خودمون باید میگرفتیم . گفتم عزیزم من میرم بالا تا توام بیای. همین که اومدم برم دستمو گرفت و گفت درسا دلم تنگ میشه. وایسا پیش خودم. خندیدم و گفتم دیوونه. گفت اره دیوونم. چه عیبی داره؟ گفتم هیچی عزیزم و دوباره لباش و گذاشت رو لبام و ازم یه لب طولانی گرفت. با هم رفتیم طبقه بالا و نشستیم. از رو میز دستمو گرفته بود همش نوازش میکرد و یا برام بوس میفرستاد. من یه کیک و قهوه گرفته بودم ولی اصلا کیک نمیخواستم. اصلا چیزی از گلوم پایین نمیرفت. فقط دوست داشتم تا دنیا دنیاست نگاش کنم. ولی موسا دست بردار نبود همش کیکا رو کوچیک کوچیک میبرید و میزاشت تو دهنم. اصلا عاشق حرکاتش شده بودم.
_درسا به فارسی اگه بخوام بگم "عشق من "چی میشه؟
_گفتم میشه عشق من. عزیزم میخوای چی کار؟ من که میفهمم تو چی میگی. دیگه چه کاریه؟
_نه میخوام به زبون تو یاد بگیرم. یه کم مثل ترکیه. عشگ من
_میخوام بهت بگم درسا جان. میدونی "جان" یعنی چی؟
_عزیزم فارسیشم همون جانه
_کلی ذوق کرد و از اون به بعد من و برای همیشه درسا جان صدا میکرد
خیلی کلمه هامون مشترک بود و فقط تلفظاشون فرق میکرد که من عاشق لهجش بودم. میگفت درسا گولوم(گلم) عمروم(عمرم).. اصلا همه چیزشو میخواستم.
یه سیگار روشن کرد وگفت میکشی؟ من اون موقع نمیکشیدم ولی هوس کرده بودم باهاش یه سیگار روشن کنم. برام یه سیگار روشن کرد وداد دستم. گفتم موسا من بار اولمه نخندی. گفت عزیزم همه کاراتو دوست دارم. دوست دارم با هم همه کار کنیم و همه جا با هم باشیم. طوری با من رفتار میکرد که همه اونایی که اونجا بودن مارو نگاه میکردن. مثل دوتا عاشق که بعد از مدت ها به هم رسیدن.
دستمو گرفت و گفت بیا بغلم. میخوام تو بغل خودم بشینی. گفتم موسا دیوونه بازی در نیار این کارا یعنی چی اخه؟ میگفت نمیتونم. دیگه بسه. میدونی تو این مدت چقدر بهت فکر کردم و میخواستمت؟ حالا میخوام هر دقیقه کنارم باشی.
منو نشوند رو پاشو شروع کرد نازم کردن و بوسه های ریز از گونه هام و لبام گرفتن. کم کم داغ شده بودم و منم با گوشش بازی میکردم و مرتب میبوسیدمش. چِِِشمامو میبوسید و میگفت عاشق این چشمات شدم. وقتی نگام میکنی دیوونه میشم. منم داشتم دیگه دیوونه میشدم اونم وسط کافه. با چشمای خمار گفتم عزیزم میای بریم کم کم؟ واقعا دیگه نمیتونستم طاقت بیارم. با کاراش دیوونم میکرد. تو چشام نگاه کرد و اروم لبامو بوسید و گفت هر چی تو بخوای عشق من.
از جامون بلند شدیم و پالتومو پوشیدم. موسا دکمه های پاتومو میبست و منم نگاش میکردم و میخندیدم. انگار دنیا داشت بهم میخندید. میخواستم دست موسا رو بگیرم و یه جایی بریم که دیگه هیچی نتونه این عشقمون و ازمون بگیره. دست تو دست هم از کافه اومدیم بیرون که باد تندی تو صورتمون زد. موسا دستاشو از پشت دورم حلقه زد و منو تو اغوش خودش جا داد. دیگه هیچ سرمایی نمیتونست وجودمو یخ کنه. عشق با همه ی گرماش تو دلم رخنه کرده بود. با هم تا دم خونه قدم زدیم. حرفی نمیزدیم فقط سیگار میکشیدیم و موسا هر چند دقیقه یه بار منو به خودش فشار میداد و چشمک میزد. وقتی رسیدم خونه اصلا نمیخواستم ازش جدا شم ولی وقت خدافظی بود. گفت درسا نرو بیا پیش من. گفتم نه عزیزم . دیگه بسه. یه چشمک زدم و گفتم باقیش برا فردا و با هم خندیدیم. بعد از یه لب طولانی از هم جدا شدیم ولی اون همینطور پشت در ایستاده بود تا من در و بستم و رفتم خونه.
با خودم فکر کردم یعنی همه ی این اتفاقا تو یه روز افتاد؟ و طبق عادتم رفتم ماژیک و برداشتم و رو پنجره نوشتم:
بر ما چه گذشت؟ کس چه میداند
در بستر سبزه های تر دامان
گویی که لبش به گردنم اویخت
الماس هزار بوسه باران
بر ما چه گذشت؟ کس چه میداند
من او شدم.. او خروش دریاها
من بوته وحشی نیازی گرم
او زمزمه نسیم صحرا ها

ادامه دارد ...

نویسنده : دُرســـــا


Posted by Mandana at July 18, 2008