« عشق و یک دروغ ــ قسمت دوم | بازگشت | عشق و یک دروغ ــ قسمت چهارم »
عشق و یک دروغ ــ قسمت سوم
بعد از اینهمه یکی به دو با خودم وتصمیم های ضد و نقیض جلسه بعد که رفتم نبود. خیلی ناراحت شدم و به روی خودم نیوردم . دوستم سارا هم که با هم زندگی میکردیم متوجه حالتام شده بود و چند بار ازم پرسیده بود که چیزی شده؟ ولی دیگه با اونم احساس راحتی نمیکردم و اونم گرفتارتر از اون بود که بخواد زیاد کنجکاوی کنه.
جلسه بعدم نیومد و باز من بیشتر و بیشتر به خودم فرو رفتم. و همینطور کل ترم گذشت.
مونده بودم چی کار کنم. تو شهرم نمیدیدمش. شهر ما کوچیک بود و من هر کی و میشناختم میدیدم جز اون. دیگه داشتم دیوونه میشدم . نمیدونستم از کی باید بپرسم. بعد از دو ماه دیگه سعی کردم فراموش کنم و اصلا بی خیال بشم. دیگه هم ندیدمش.
اون کورسمون تموم شد و تعطیلات سال نو شد. ما یه کلاس دیگه رو شروع کردیم ومنم سعی کردم رابطه بهتری با بقیه هم کلاسیام داشته باشم به خصوص که سارا همش کار میکرد و منم بیشتر اوقات تنها خونه بودم و چون به خاطر لجبازی های خودم اومده بودم حاضر نبودم گله ای از شرایطم پیش خوانوادم کنم وهمیشه سعی میکردم خودم وشاد وسرحال نشون بدم در صورتی که تنها چیزی که تو زندگیم وجود نداشت شادی بود.
خلاصه حدود دو هفته از کلاسامون شروع شده بود که من بی خیال طبق معمول رفته بودم کلاس و میخواستم از کمد کلاس کتابمو بردارم. یکی اون جلو نشسته بود و تکون نمیخورد که من کتابمو بتونم بردارم . با عصبانیت گفتم ببخشید. که یه دفعه یه صدا اشنا گفت سلام.
همون جا خشکم زد. نتونستم تعجبم و مهار کنم و گفتم تو.. تو اینجا چی کار میکنی؟ همون لبخندشو زد و بدون اینکه جواب سوالمو بده گفت دلم برات تنگ شده بود!!
خندیدم و رفتم سرجام نشستم. خوشحال تر از اونی بودم که بخوام از چیزی ناراحت بشم.
ظاهرا یکی از دوستاشم تو کلاسمون بود. من رفتم سرجام پیش دوستم نشستم . برگشت نگام کرد و یه ابروشو داد بالا که چرا اونجا؟ منم به رو خودم نیوردم و پشتم و کردم وخندیدم. اینم جواب بی خبر رفتنش.
دیگه هر روز کلاس داشتیم و هر روز میدیدمش ولی کنار هم نمیشستیم . هنوز همون بساط خنده واشاره واین چیزا به راه بود. همه دوسش داشتن تو کلاس ولی این دوست من تو کلاس گیر شده بود که این چرا اینقدر به تو نگاه میکنه واین حرفا که منم گفتم یکی از دوستام بیرون کلاسه واونم فهمید که نباید بیش از این فضولی کنه.
حدود 2 هفته از اومدنش میگذشت و من با روحیه عالی هر روز میرفتم. یه روز که داشتم میرفتم یکی از همکلاسیام زنگ زد و گفت درسا کجایی؟ گفتم دارم میرم کلاس گفت میای با هم تا اونجا پیاده روی کنیم؟ فکری کردم و گفتم اوکی حاضر شو اومدم.
داشتم موزیک گوش میدادم و میرفتم که یه دفعه یکی دستم و گرفت برگشتم دیدم موساست. گفت کجا خانوم؟ بازم منو شک کرده بود. اصلا عادتش بود.
_ترسوندیم موسا
_ از من میترسی؟ حالا کجا؟
_ میرم دنبال یوهانا با هم بریم کلاس
_بی خیال. بیا بریم با هم یه کافه بشینیم. تو این هوای بارونی کی حوصله کلاس داره؟
_اخه من با یوهانا قرار دارم . الان منتظره
_ درسا .. خواهش
اصلا در مقابلش از خودم اراده نداشتم. دهنم بسته میشد. از طرفی خودمم بدم نمیومد که باهاش باشم. تا حالا هیچکس و انقدر نخواسته بودم و نخواستم. گفتم باشه ولی اول باید بریم من پالتوم و از خونه بردارم چون بارون شدید شده بود ومن لباس مناسب نداشتم و نمیخواستم یه دفعه یوهانا ما رو با هم بیرون ببینه.
با هم راهی خونه ما شدیم . همش منو نگاه میکرد انگار میخواست با چشماش قورتم بده و منم عاشق چشماش بودم. بوی ادکلنش مستم میکرد. دم خونه که رسیدیم گفت میتونم بیام تو یا نه؟ از نظر من مسئله ای نداشت و گفتم برا من اوکیه. میتونی بیای یه قهوه بخوری تا من لباسم و عوض کنم. اومد تو بعد از اینکه از دکور خونه تعریف کرد لم داد رو مبل.
رفتم اشپزخونه تا قهوه اماده کنم. پلیورم و دراوردم چون هوای خونه خیلی گرم بود.زیر پلیور یه تاپ ابی تنگ تنم بود که به شلوار جین تنگم خیلی میومد و قشنگ هیکلم و نشون میداد. قهوه رو اماده کردم وهمونطوری بردم . همین که منو دید بهم خیره شد و گفت درسا؟ نگاش کردم و موهام و از صورتم کنار زدم و گفتم بله؟ گفت خیلی هیکل ناز و سکسی داری. هم خوشگلی هم نازی هم سکسی . اصلا همه چیزو تو با هم داری.هم خجالت کشیدم و هم خوشم اومد. خودم میدونستم که خوش هیکلم و اونم هیچوقت منو با لباس تنگ ندیده بود. همیشه هوا انقدر سرد بود که من همش با پلیورای گشاد و بلند و یا پالتو بودم.
گفتم لوس نشو و قهوت و بخور و اومدم برم که دستم و گرفت و کشید طرف خودش ومن پرت شدم بغلش. صورتم و با دست گرفت و با ملایمت به طرف خودش کرد و گفت من تو رو میخوام میفهمی؟ فاصله صورتام یه سانتم نبود ومنم تو بغلش بودم و بوی ادکلنشو با تمام وجودم احساس میکردم. حالتمون طوری بود که گفتم الان منو میبوسه. ولی همینطور داشت به چشام نگاه میکرد.انگار با نگاش باهام حرف میزد. میخواستم دنیا همون طوری بمونه ومن برا همیشه تو بغلش بمونم...
ادامه دارد ...
نویسنده : دُرســـــا
Posted by Mandana at July 17, 2008