« عشق و یک دروغ ــ قسمت چهارم | بازگشت
عشق و یک دروغ ــ قسمت پنجم
شب اصلا خوابم نمیبرد و تا صبح بیدار بودم. همش به موسا فکر میکردم و حتی از فکر کردن بهش غرق لذت میشدم و یه لذت شیرینی همه وجودم و میگرفت. فردا صبح از همیشه زودتر بیدار شدم . فکر کنم روی هم دو ساعتم نخوابیده بودم . سریع حاضر شدم و رفتم. از من زودتر اومده بود. خندیدم و بهش سلام کردم.با دیدنش دوباره یه چیزی تو دلم فرو ریخت. بهم اشاره کرد که برم پیشش بشینم. نمیخواستم جلو بچه ها رابطه مون معلوم شه. رفتم سرجام نشستم و با یوهانا مشغول حرف شدم. سریع کتاباشو جمع کرد و اومد کنار من نشست. یوهانا که خیلی پررو بود گفت کجا اومدی؟ منم رومو سریع کردم طرفش و طوری که یوهانا نفهمه اشاره کردم برو سرجات. اصلا به رو خودش نیورد و به یوهانا گفت مگه پیش توام؟ اومدم کنار درسا!
من که داشتم میمردم از این کاراش. سریع کنار گوشم گفت دلم برات خیلی تنگ شده بودو همه شب به تو فکر میکردم. تو چشاش نگاه کردم. چقدر عاشق نگاش بودم. تا اومدم جواب بدم استاد اومد و ما ساکت شدیم.
برام رو کاغذ نوشت عزیزم من شمارتو ندارم بنویس که حداقل شبا باهات تماس بگیرم دیشب دیوونه شدم. نوشتم منم همینطور عزیز دلم و شماره هامون و دادیم. یوهانا برگشت گفت موساااااا چی کار میکنی با دوست من؟ موسا هم سریع گفت یوهانا شمارتو میدی بعضی روزا با هم برنامه بذاریم سه تایی بریم بیرون. اونم که خوشش اومده بود موسا بهش توجه کرده سریع شمارشو داد و از اون به بعد ما سه تا همیشه کنار هم بودیم و موسا و یوهانا هم دوستای خوبی برا هم شدن.
بعد کلاس من که همیشه با یوهانا میرفتم خونه به اجبار با یوهانا راهی شدم و تو دلم هزار بار خودم و فحش میدادم که چرا با کسی تو کلاس دوست شدم و بر عکس همیشه اصلا حوصله صدای یوهانا هم که مرتب تو گوشم حرف میزد و نداشتم. نزدیک خونه بودم و از یوهانا خدافظی کرده بودم که از طرف موسی اس ام اس اومد: عزیزم تو پارک دم خونتون منتظرتم! دوباره تو دلم غوغا شد و بدون تامل به طرف پارک راهمو کج کردم. از اینکه تا لحظه ای دیگه میبینمش غرق لذت بودم.
یه پارک جنگلی خیلی خلوت بود که انتهاش به دریا راه داشت و خیلی خیلی زیبا بود. انگار بال در اورده بودم و به طرفش پرواز میکردم. اونم تا منو دیدتقریبا دوید طرفم و منو محکم بغل کرد و به خودش فشار داد.سرمو تو سینه هاش پنهان کرده بودم و میخواستم این اغوش و برا همیشه حفظ کنم . یعد چند دقیقه منو از خودش جدا کرد و با حرارت تمام لباشو گذشت رو لبم. تو اون سرمای زمستون لباش داشت اتیشم میزد. منم با حرارت میبوسیدمش. به ارومی منو از خودش جدا کرد و زل زد تو چشام و گفت درسا میخوام تا ابد با من باشی. نمیدونی دیشب بدون تو چقدر سخت بود. درسا قول بده هر چی پیش اومد با من بمونی. گفتم عزیزم مطمئن باش. تو زندگیم هیچکس و انقدر نخواستم که تو رو میخوام. پیشونیمو بوسید و دست تو دست هم شروع به قدم زدن کردیم. هیچ کس نبود. یعنی هیچ دیوونه ای تو اون سرما هوس قدم زنی نمیکرد. بعد از نیم ساعت با هم به سمت یه نیمکت رفتیم. مثل همیشه نشست و گفت تو باید رو پام بشینی. نشستم رو پاش و گفت میخوام برات یه اهنگ بخونم . اهنگی که همیشه از روزی که دیدمت به یادت گوش دادم. درسا میدونی از همون روز اول تصمیم گرفتم هرجور شده باهات دوست شم. میخواستم برا یه بارم شده تو رو اینطوری تو بغلم داشته باشم. اروم لبای خوشگل شو بوسیدم و گفتم عزیزم باور کن منم خیلی دوست دارم. اونقدر که الان بعد دو روز میبینم بی تو نمیتونم بمونم.
یه لحظه یه چیزی اومد سرم و گفتم ولی موسا چطور دلت اومد بی خبر بزاری این همه مدت بری؟ کجا بودی اخه تو؟ یه لحظه حالتش عوض شد و گفت راستش من جواب منفی گرفته بودم و نمیتونستم بیشتر بمونم ولی عزیزم نگران نباش همه چی درست میشه. با نگرانی پرسیدم الان چی؟ الان کارت درسته؟ گفت گفتم که خوشگلم تو به چیزی فکر نکن همه چی درست میشه فقط قول بده منو هیچوقت تنها نزاری. از ترس از دست دادنش محکم بغلش کردم و گفتم مطمئن باش هیچوقت رهات نمیکنم. اینو قول میدم. من مطمئنم که همه چی درست میشه. لباشو اورد نزدیک لبم واینبار عمیق منو بوسید.
بی مقدمه شروع کرد یه شعری و زمزمه کردن. به ترکی میخوند و منم چیزی نمیفهمیدم ولی اینقدر با احساس میخوند که من واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم. تو چشمام نگاه میکرد وزمزمه میکرد. از اینکه اونی که دوسش دارم اینقدر عاشقمه و منو میخواد یه حس قشنگ بهم دست میداد. تو دلم گرمای تابستون بود. دستامو تو دستاش نگه داشته بود و میمالید تا گرم بشن. همون لحظه از خدا خواستم این حس قشنگ و هیچ وقت ازم نگیره.
وقتی شعرش تموم شد اینبار من بهش نزدیک شدم و لبام و گذاشتم رو لبش. اونم با حرارت جواب میداد. زبونش کرد تو دهنم و با زبونم بازی میکرد. دستشو از پشت کرده بود تو موهام. گیره سرمو کند و موهام ازاد شدن. از پشت با موهام بازی میکرد و گردن و گوشامو نوازش میداد. یواش یواش لباشو جدا کرد واومد صورتم بوسیدن . بعد رفت سمت گوشام و گردنم . با ناله گفتم موسا نکن. نکن الان نه. ولی گوش نمیکرد. دیوونه شده بود. گردنم و میلیسید و از پشت موهامو چنگ میزد. خودمم دیگه تحمل نداشتم. اینقدر دوسش داشتم و میخواستمش که اگه خونه بودیم حتما باهاش سکس داشتم. ولی اونجا تو اون سرما وسط پارک. دوتاییمونم که حالمون خراب شده بود. به ارومی گفتم موسا.. موسا جان. عزیزم بسه. اینجا که جاش نیست وتقریبا سرشو به زور از خودم جدا کردم. چشماش خمار خمار بود. منو نگه کرد وگفت: درسا دست خودم نیست. باور کن! گفتم عزیزم میدونم . منم تو رو میخوام ولی ببین الان کجاییم؟!؟ خندید و گفت ببخش عسلم. از دستم که ناراحت نیستی؟ گفتم نه عشق من و برای اینکه یه کم جو عوض شه گفتم ولی پوست بینیم از سرما کنده شد و واقعا هم قرمز قرمز شده بود. بغلم کرد و گفت وای درسا جان ببخشید همش تقصیر من بود. گفتم دیوونه ای تو. خندید و گفت از روز اول گفتم بهت هستم.
با هم دست تو دست به سمت خونه راه افتادیم. یه چوب برداشته بود و همه جا رو برفا مینوشت درسا. اصلا دیوونه بازی زیاد میکرد. تو راه میخواست سیگار بگیره وقتی دختر فروشنده داشت پول و حساب میکرد منو نشون داد و گفت ببین چه دوست دختر نازی دارم. تو بگو ناز نیست؟ منم که هم عاشق دیوونگیاش بودم و هم جلو دیگران خجالت میکشیدم جیغ میزدم موساااا. اونم بدتر میکرد و میگفت میبینی؟ عصبانی میشه ناز تر میشه. نه؟ دختر بیچاره هم میگفت بله بله حتما. خلاصه از این کارای مخصوص خودش همیشه داشت.
رسیدیم دم خونه. بغلش کردم و گفتم عزیزم به من خیلی خیلی خوش گذشت. اونم منو بوسید و گفت من هم همینطور عسلم ولی دلم خیلی برات تنگ میشه. گفتم عزیزم همه چی درست میشه به زودی. منو سریع بغل کرد و گفت حتما حتما و بعد از یه لب عاشقانه از هم جدا شدیم.
رابطه من و موسا همینطور ادامه داشت و همدیگرو هر روز بعد کلاس میدیدیم بیشتر اوقات تو اون پارک با هم بودیم و تا کنار دریا قدم میزدیم. توی کلاس هم همش ما سه تا (من و موسا و یوهانا) با هم بودیم. چند باری هم سه تایی با هم بیرون رفتیم و خیلی میخندیدیم و خوش میگذشت. اون سال بهترین سالی بود که من درس خوندم.
رابطه سکسی ما از این جلوتر نمیرفت هیچوقت و موسا هم اصراری نداشت شاید نمیخواست با اصرارش منو به رابطمون بدبین کنه. چندبار منو خونش دعوت کرده بود که هر بار من به یه بهانه نرفته بودم. هیچوقت مستقیم بهش نمیگفتم که نمیام ولی یه جورایی از زیرش در میرفتم. البته خودم هم موسا رو انقدر دوست داشتم که حاضر بودم همه جوره باهاش باشم ولی نمیدونم چرا فکر میکردم نباید از همون اول سریع جلو برم. شایدم به دلیل تربیت ایرانیم بود که با اینکه خیلی کارا میکردم ولی بعضی چیزا رو هنوز گناه میدونستم. نمیدونم به هر حال ما با هم سکس نداشتیم تا اینکه بعد از سه ماه موسا گفت که برای دو هفته باید جایی بره تا کاراشو جور کنه. منم که تو کارای شخصیش هیچوقت دخالت نمیکردم. ولی برام دوهفته خیلی زیاد بود.
وقتی بهم گفت نزدیک بود گریم بگیره. با بغض گفتم موسا من نمیتونم. من دو روزم بدون تو نمیتونم. اخه دوهفته؟؟ خودش که حالش از من بدتر بود و همش میگفت درسا تو دیگه نگو من خودم دارم دیوونه میشم. تو اگه حال منو بدونی دیگه گله نمیکنی. منم سعی میکردم دیگه جلوش زیاد ناراحت نباشم که اون بیشتر از این ناراحت نباشه.
دو روز قبل رفتنش گفت درسا میای پیشم؟گفتم عزیزم من که همیشه کنارتم. گفت میخوام بیای خونم. میخوام تو رو تا دو هفته تو ذهنم داشته باشم. فکری کردم و گفتم عزیزم صبر کن تا فردا. بغلم کرد و گفت درسا انقدر سخت نگیر. تو زندگی منی تو همه چیز منی. چرا هر دومون و اذیت میکنی؟ وقتی این حرفا رو میزد وقتی انقدر نزدیکم بود وقتی انقدر عاشقش بودم وقتی انقدر خواستن و تو چشاش میدیدم دیگه از خودم هیچ اراده ای نداشتم. میدونستم اگه برم چی میشه ولی برام مهم نبود. میخواستم همه جوره با هم باشیم دیگه. بغلش کردم و گفتم میام عشق من!
اومدم خونه و رفتم رو شیشه نوشتم:
دانی از زندگی چه میخواهم؟
من تو باشم تو پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
اینو تمام وجودم فریاد میزد...
ادامه دارد ...
نویسنده : دُرســـــا
Posted by Mandana at July 19, 2008