« پسری در بهار - قسمت هفدهم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت نوزدهم »
پسری در بهار - قسمت هجدهم
از ساختمون که اومدم بیرون چند دقيقه ای به آسمونه شب كه بازم ستاره هاش زير ابرا قايم شده بودن نگاه كردم، چه حال غريبى داشتم! شايد باطن خسته و شکستۀ بهناز منم تحت تأثير قرار داده بود، شايدم چون ظرفيت ظاهر سازی و خنده كردنم پر شده بود اينجورى شده بودم، در كل با احساسى غمى كه داشتم خیلی آروم راه افتادم سمت خونه. توی مسیر، نزدیکای خونه چشمم به پارکی افتاد كه هر وقت حالم گرفته بود خودمو توش گم میکردم. راهمو کج کردم سمت پارک. مثل هميشه خلوته خلوت بود، بعد از کمی راه رفتن بالاخره روی تاپ مخصوص خودم نشستمو همينجور كه از سیگار کام میگرفتم خيلى آروم تاپ میخوردم
** حدود يک ماه از اون شبى كه با پرستو و دوستاش توی استخر زده بودیم تو سرو کله هم ميگذشت. ديوانه وار به هم علاقمند شده بوديم، بايد هر روز صداى همديگه رو میشنیدیم. شنیدن صداش مثل آبه خنکی بود كه براى لحظاتى، فشار بی امان زندگی رو که از کودکی روی دوشم ميكشم از وجودم دور میکرد.
چند وقتى بود كه حس ميكردم بازم پکره، با خودم گفتم بهتره اينقدر سؤال پیچش نكنم. احتمالاً داره يه دورۀ سخت رو میگزرونه، بهتره مثل هميشه پشتش باشمو بهش روحيه بدم تا كم كم از اين وضعيت خلاص شه. در کمال ناباوریم هفته بعدش هم به همين منوال گذشتو من ديگه واقعاً نگرانش شده بودم كه چى شده که پرستوی من، عزيزِ دلم با اينكه سعى ميكنه واسه من فيلم بازى كنه تا من از ناراحتت بودنش غمگین نشم داره اذيت ميشه!
من_ پرستو جان، عزيزم من نگرانتم، نميخواى به من بگى توی این مدت چی شده كه اينجورى ناراحتى؟
پرستو_ من كه ناراحت نيستم
من_ عزيزم ميدونم اينقدر دوستم دارى كه نميخواى يه وقت منم به خاطرت ناراحت بشم، اما باور كن وقتى حس ميكنم داری اذیت میشی اما از روی عشقت دم نمیزنی بيشتر عذاب ميكشم
پرستو_ چيزى نيست عزيزم، شايد مال خستگی و كم خوابیه، شایدم واسه درسام باشه که سنگین شدن، قول ميدم سریع خوب بشم
من_ چى بگم والا، باشه باز بهت زنگ ميزنم، مراقب خودت باش
پرستو_ خيلى دوستت دارم
من_ من بيشتر عزیز دلم
تلفن رو قطع كردمو شروع کردم عین دیوونه ها توی شركت رژه رفتن. تو دلم غوغایی بود، بلند میگفتم اى خدا اين چشه؟ چرا به من نميگه؟ همینجوری با خودم درگیر بودم که یهویی ذهنم رفت سمت بیتا، با خودم گفتم بهتره از پدرام آمارش رو بگيرم. آره راه حلش همينه
تلفن رو دوباره برداشتمو توی لیستم دنبال اسم پدرام گشتم تا پیداش کردم. زنگ زدمو خدا رو شکر بعد از چند تا بوق خوردن گوشی رو برداشت
پدرام_ بله
من_ سلام پدرام جان
پدرام_ بــــــــه سلام فرهاد خان گل. آقا چه عجب، اینطرفا. تحويل گرفتى زنگ زدى
من_ لطف دارى عزيز، شما واسه ما خيلى عزيزى
پدرام_ چاكريم
من_ پدرام جان يه مسئله اى هست ميخوام ببينم اگه بشه به كمک هم حلش كنيم بره رد كارش
پدرام_ در خدمتم آقا
من_ الان ميتونى صحبت كنى؟
پدرام_ آره الان خونم اتفاقاً بیتا قراره بياد پيشم، داشتم يه دستی به سر و كول خونه میکشیدم
من_ جداً؟ چه خوب كه مياد اونجا
پدرام_ چطور؟
من_ ببين پدرام جان، الان حدود ۱۰ روزى ميشه پرستو یه جورایی ناراحته، هر چى ازش سوال ميكنم طفره ميره اما ميدونم يه مسئلۀ مهمى پيش اومده كه اينجورى ريخته بهم. ديگه دارم از نگرانی ديوانه ميشم، الان با خودم فكر ميكردم یهویی به ذهنم خورد شايد بیتا بدونه اين چشه
پدرام_ خب يه كارى كن، بذار بیتا كه رسيد خونه من ميگم بهت زنگ بزنه يا نه اصلاً شماره بیتا رو بنويس خودت زنگ بزن
من_ نه من منتظر تلفن ميمونم، اينجورى راحت ترم
پدرام_ پس خبرت ميكنم
تلفن رو قطع كردمو کیفمو برداشتم بدون توجه به منشى از شركت زدم بيرون، نميدونستم ميخوام كجا برم، فقط وقتى تو خیابونا بين مردمى كه همه اندازۀ يه دنيا مشكل و گرفتارى دارن راه ميرفتم احساس همدردى ميكردم. همینجوری بی هدف راه میرفتم که مبایلم زنگ خورد، شماره ناشناس بود حدس زدم باید بیتا باشه
من_ بله
بیتا_ سلام فرهاد
من_ سلام بیتا، رسيدى پيش پدرام
بیتا_ نه زنگ زدم بهش که بگم يكم ديرتر میرم پيشش اونم قضيۀ تو رو گفت، بهتر دیدم زنگ بزنم
من_ لطف كردى
قضيه رو براى بیتا هم تعريف كردم اما اونم با اينكه متوجه تغيير رفتار پرستو شده بود چيزى نميدونست
من_ اى بابا حالا چى كار كنم از دست اين دختر
بیتا_ نگران نباش ته توشو برات در ميارم
من_ اگه بتونى كه خيلى خوب ميشه، بدجور نگرانشم
من_ از صدات و حرف زدنت معلومه
خداحافظى كردو قطع كرد. منم يكم ديگه راه رفتم برگشتم شركت كه تا يه اتفاقى نيفتاده بقيه كارا رو ردیف كنم.
از اون جريان چندين روز گذشته بود و همچنان نميدونستم پرستو چشه، حتی بیتا هم آخر نتونست برام کاری بکنه. تا اينكه اون شب بعد از ساعته كارى شركت بهم زنگ زد
من_ سلام عزيزم
پرستو_ سلام
من_ چرا صدات گرفته، تو كه ظهر خوب بودى، نكنه! ببينم گريه كردى؟
پرستو_ با همون صداى گرفتشو لرزونش كه تو صداش بود گفت آره خيلى.
نتونست خودشو نگه داره زد زیر گريه
با شنیدن صدای هق هقش حس میکردم سرعت ضربان قلبم کمترو کمتر میشه. ديگه داشتم ميمردم از نگرانى. بین گریه کردناش فقط تونست بگه كه الان خونست تا من برم پيشش. قرار شد دم خونشون ببینمش.
بدون توجه به هیچ چیزی از شرکت با سرعت زدم بیرونو سر اولین خیابون تا خونۀ پرستو یه دربست گرفتم. نزدیکای خونشون که بودم زنگ زدم بهش و بهش گفتم حاضر شه بیاد بیرون. از استرس تمام صورتم عرق کرده بود. فقط دعا دعا میکردم طوریش نشده باشه.
راننده_ آقا حالتون خوبه؟ چرا اینقدر قرمز شدید؟ عرق هم که کردید؟
من_ خوبم. فقط تندتر برید اگه میشه
سر کوچشون كه رسيدم هنوز پرستو از خونه بیرون نیومده بود. دوباره شمارش رو گرفتمو گفتم که پایین منتظرتم. به راننده گفتم
من_ عزیز اگه لطف کنی منتظر بشی ممنون میشم. احتمالاً لازم باشه تا یه مسیر دیگه هم زحمت مارو بکشی
راننده_ خواهش میکنم
با همون تشویش و نگرانی از ماشین پیاده شدمو با قدمای خسته رفتم سمت در آپارتمان پرستو اینا. نگران بودم نكنه طوریش شده باشه خداى نكرده، اما وقتى از در اومد بيرون همين كه ديدم سالمه باز يكم خيالم راحت شد. قربونش برم چشماش كاسۀ خون بود بسكه گريه كرده بود. سریع رفتم طرفش دستشو گرفتم، چقدر يخ بود! بردمش طرف ماشین روی صندلی عقب نشستیمو به راننده آدرس پارکی رو که همیشه با پرستو اونجا میرفتیم رو دادم. توى راه هيچ حرفى با هم نزديم یعنی جونی تو بدنمون نبود که چیزی بگیم. سرشو گذاشته بود روی سينمو دستامو توی دستاش گرفته بود. با اينكه ميدونستم بى صدا داره گريه ميكنه جلوشو نگرفتم.
چند دقیقه بعد روی صندلی های یه ميز دایره ای شكل كوچيک، توی پارک جلوى آبميوه فروشى نشسته بوديم. دو تا ليوان شير موز گرفتم آوردم دادم بخوره يكم حالش بهتر بشه. اولش نمى خورد اما وقتى ديد من لحظه به لحظه بيشتر از اون داغونتر میشم لیوان رو از دستم گرفتو تا آخر خورد. هنوز ساکت بودیم، يكم دورو برو نگاه كردم، شلوغ نبود اما حس خوبى نداشتم. پاشدم دست پرستو رو گرفتم رفتيم روی يه نيمكت نشستيم كه ببينم چى شده.
من_ خب من گوش ميكنم
پرستو_ نميدونم از كجا بايد شروع كنم
من_ از هر جا كه دلت مى خواد، فقط تورو جون خودم قسم میدم ديگه نریز توی خودت كه من طاقت نارحتیتو ندارم
پرستو_ من ميترسم، من نميخوام ازم ناراحت بشى
من_ كى از عشقش ناراحت ميشه كه من دوميش باشم؟ حرفها میزنیا، دستاشو بيشتر توی دستم فشار دادم ادامه دادم، خب شروع كن
پرستو_ مامان اينا مى خوان از ايران برن!
من_ با تعجب نگاش کردم گفتم يعنى چى؟
پرستو_ چند بارى بابا رو حساب كارای شرکتش تصميم گرفته بود بره استرالیا، اما هر سرى يه چيزى ميشد نمیرفتیم. ديگه خيلى وقت بود صحبتش توی خونمون نبود تا همين ۱ ماه پيش كه بابا خيلى جدى كارها رو دنبال ميكرد، به خدا فرهاد من از همون اول مخالفتمو اعلام کردمو گفتم نميخوام بيام اما اونا اصلاً توجهى نكردن. توی اين ۱۰ روز كه هر روز حالم بدتر میشد منتظر بودم كه بهمون ويزا ندن. تا اينكه صبح بابا زنگ زد خونه فهميدم ويزا رو برای کل افراد خانواده صادر کردن. بغضش شدیدتر شد، ادامه داد بابا ميگفت واسه ۴ روز ديگه بليط ميگيرم. وسايل خونه رو هم قرار شده عموم بعداً بفروشه پولشو حواله كنه اونور.
چى داشتم مى شنيدم؟ چرا؟ چرا بعده اين همه مدت؟ چرا بعده اين همه مدت كه پرستو تیکه ای از وجودم شده؟ به خودم اومدم پرستو دستهاى منو كشيده بود تو سينه اش سرشو گذاشته بود روی دستامو گريه ميكرد. ديگه چرا بايد اينهمه تحمل ميكردم؟ خيلى بى صدا اشكم جوشیدو اومد بيرون. چند دقيقه ای توی حالو هواى خودمون بوديم كه پرستو گفت
پرستو_ فرهاد، تو عشق منى، من باهاشون نميرم. امشب بهشون ميگم ميمونم پيش مادر بزرگم زندگى ميكنم اما از تو جدا نميشم، من بدون تو مى ميرم
خواستم حرف بزنم اما اينقدر غم رو گلوم بود كه صدام در نمى اومد. آروم از جام پاشدم دستشو گرفتم بلند كردم يكم جلوى خودم نگهش داشتم، با چه حسرتی نگاهش ميكردم! پیشونیش رو بوسیدمو بدون اينكه چيز ديگه اى بگم تا خونشون رسوندمشو خودم بدون توجه به زمان و مكان شروع كردم راه رفتن.
خيلى فكر كردم، هر چى بيشتر ميگذشت بيشتر به بُنبست ميرسيدم، جدا شدن از پرستو برام ناممکن بود. عين ديوونه ها وسط ناراحتى از حرص ميخنديدم، بعد يهو خنده رو لبم میماسیدو دوباره همون چهرۀ تکیده خودنمایی ميكرد. دست از پا دراز تر از روی گشنگی زياد برگشتم خونه، هوا تاريکه تاريک شده بود. كليد انداختم رفتم توی خونه. چراغ های روشن خونه، هواى گرمش، بوي غذا، همه وجود نازنينِ مادرمو توی گواهی ميداد. بخاطر اون هم كه شده سعى كردم اين قيافه داغون رو جمع كنم اما نشد، کفشمو بغل ديوار جفت كردم و بدون اينكه دنبال كسى بگردم رفتم توی اطاق خودم. شايد فقط صداى ياور بود كه بايد به دادم ميرسيد. استریو رو روشن کردمو گوش سپردم به صداش
چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم
ندیدیمو ندیدیمو ندیدیم
سبک باران ساحل ها ندیدند
به دوشِ خستگان باریست دنيا
مرا در موج حسرت ها رها كرد
عجب يار وفاداریست دنيا
عجب آشفته بازاریست دنيا
عجب بيهوده تکراریست دنيا
از صداى آهنگ مادرم فهميد كه من برگشتم، اومد در اطاقمو باز كرد منو ديد گفت
مادرم_ اِِ، سلام، كى اومدى؟
من_ الان رسيدم، سلام
مادرم_ با خنده گفت من نفهميدم، ناقلا شدیا
گلوم گرفته بود، هيچى نداشتم بگم. تو دلم گفتم لعنتى الان وقته بغض كردنه آخه؟ توی سکوت خودم نگاهمو ازش دزدیمو الكى كشوى کمد رو كشيدم بيرون كه مثلاً دنبال چيزى ميگردم
مادرم_ اتفاقى افتاده
من_ نه
مادرم_ به من دروغ نگو، چى شده باز؟
من_ چیز خاصی نیست. توی شركت با يكى از پيک موتوری ها دهن به دهن شدم یکم عصبیم
برگشتم نگاهش كردم، چقدر از حال من دمغ شد. ناراحتیه ندیدن ديگۀ پرستو یهویی ناپديد شد، يادم اومد كه يه عشق بزرگترى هم تو قلبم دارم كه جلوم واستاده و بخاطر يكم ناراحتى من اينجورى خنده رو لبش ماسیده. اشک پشت چشمام بيشتر شده بود، نميخواستم بيشتر از اين ناراحتش كنم. سیگارمو از روی ميز كامپيوتر برداشتم بدون اينكه نگاهش كنم تا یه وقت اشكهاى منو ببينه رفتم توی بالکن. همینجوری مشغول کام گرفتن از سیگار بودم که صداى بسته شدن در اطاق رو شنيدم برگشتم ديدم از اطاق رفته بيرون كه يكم با خودم تنها باشم. صداى ياور هنوز پخش میشدو منو یاری ميكرد تا راحت تر خودمو خالى كنم. بعد از چند دقیقه برگشتم توی اطاق مادرمو صدا زدم، ميخواستم اگه بتونم باهاش مشورت كنم. اومد توی اطاق گفت
مادرم_ جانم
من_ يكم وقت دارى؟
مادرم_ الان ميام بذار يه سر به غذا بزنم
با سر تأكيد كردمو رفتم نشستم روی تخت بین دو طبقه، منتظر شدم كه بياد. چند لحظه بعد درو باز كرد اومد تو
من_ صندلى رو بيار نزديكم بشين
مادرم_ خب!
من_ نميدونم از كجا شروع كنم برات بگم. قضيه از تقريباً ۶ ماهه پيش شروع شد. توی آموزشگاه زبان يه دخترى رو بر حسب اتفاق دیدم كه مهم نيست چى شد چى نشد كه، كه، باهم دوست شديم. اصلاً باورم نميشه اين همه مدت گذشته باشه. ما خيلى به هم وابسته شديم، خيلى خيلى زياد.
مادرم_ خب! حالا مشكلى بینتون پيش اومد؟
من_ بين ما نه، اما، امروز پرستو بهم زنگ زد از بس گريه كرده بود صداش در نمى اومد، بردمش بيرون فهميدم كه قراره بخاطر كاره پدرش همگى برن استرالیا، براى زندگى، واسه همیشه
مادرم_ آها
من_ گفت براى ۴ روز ديگه بليط گرفتن
مادرم_ خب
من_ من اينقدر ناراحت بودم كه هيچى به خود پرستو نگفتم اما پرستو ميگفت امشب به مادر پدرش ميگه باهاشون نميره ميمونه با مادربزرگش ايران زندگى ميكنه اما از من جدا نميشه.
مادرم با دقت به حرفم گوش ميكرد. ادامه دادم
من_ خيلى فكر كردم، خيلى زياد. رفتن پرستو مثل قسمت شدن تیکه ای از وجودمه. اما تو ميدونى من هيچ وقت فقط زمان حال رو نديدم، دارم به آينده فكر ميكنم، آيا بدون پدر مادر سختش نيست؟ اونم واسه كسى كه فقط ۱۸ سالشه؟
مادرم_ چرا سخته. يه لحظه واستا من برم اين سیب زمینی ها رو هم بزنم نسوزه الان ميام ببينيم چى كار بايد كرد
من_ باشه
آبه دماغم رو كشيدم بالا، يكم صدام رو هم صاف كردم كه حیوونکی مادرم كه اين همه خسته از سر كار مياد داغونتر نشه. انتظارم زياد طول نکشید كه دوباره اومد. من هنوز همونجوری روی طبقه اول تخت به ديوار تكيه داده بودمو پاهامو تو بغلم گرفته بودم.
من_ كار درست چيه؟ من واقعاً نميدونم بايد چى كار كنم. هر چى بيشتر فكر ميكنم بيشتر به بمبست ميرسم، دليلشم ميدونم چون همۀ تفکرم احساسیه. با بُغضی که دوباره تو گلوم افتاده بود ادامه دادم مامان من واسه پرستو، واسه رشد كردن فكرش، واسه شناسوندن خودم و اخلاقیاتم، كم زحمت نكشيدم كه همينجورى بتونم ازش بگزرمو دور باشم.
مادرم_ میفهمم چی ميگى، اما بذار يكم منطقی تر بررسى كنيم، باشه؟
سرمو تكون دادمو منتظر شدم ببينم چى مى خواد بگه
مادرم_ كاش خود دوستت، اسمش چى بود، پرستو. الان اون هم اينجا بود ميشد خيلى بهتر تصميم گرفت. نظر شخصى من اينه که اون با اون سنش همونطور كه خودت ميدونى نياز شدید داره كه با خوانوادش زندگى كنه. همونطور كه تو با وجود اينكه بيشتر وقتت رو دارى كار ميكنى يا كارهاى ديگت رو خودت انجام ميدى و تا حدودی مستقلی هنوز هم با ما زندگى ميكنى. ميفهمى كه چى ميگم
من_ پس اين دل صاحاب مرده رو چى كارش كنم؟ مگه شهر هرته که فرتی يه خونه ای كه بنا شده رو بشه ويرون كرد
مادرم_ اگه تو به اين مسأله اينقدر سخت نگاه ميكنى پس بيچاره اون مادر پدرایی كه بچشون رو که از جونشون بیشتر دوست داشتنو عمرشونو واسش میدادنو اون همه براش زحمت کشیدن، وقتى از دستش ميدن چى ميكشن!
چقدر حرفش تکونم داد، لال شدم. با خودم گفتم تا الان هميشه به كسى كه عزادار اعضاى خانوادش بود ميگفتم خدا بهتون صبر بده، به هر حال زندگیه و مرگ حقه و از اين چرت و پرتا، اما الان كه تو شرايط يكم مشابهش هستم ببين چطورى دارم له ميشم!
من_ ميترسم اگه اين بار بخورم زمين ديگه جونی براى پا شدن نداشته باشم!
مادرم_ نگران نباش، خدا کریمه
من_ آره، با كنايه گفتم واسه من كه خيلى بوده
مادرم_ خودتو كنترل كن، چرا همش نيمۀ خالیه لیوانو ميخواى ببينى؟ تن سالم ندارى كه دارى. ذهن خوب ندارى كه دارى، خانواده خوب ندارى كه دارى، اينقدر ناشکری نكن پسر
با کلافگی سرمو بين دستام گرفتمو سرمو گذاشتم رو زانوم كه تو بغلم آورده بودم. مثل اكثر وقتها تنها صدايى كه از من شنيده میشد سكوت بود و سكوت. حس كردم مادرم داره از اطاق ميره بيرون، قبل از اينكه بره بيرون صداى استریو رو برد بالاتر، صداى ياور با قدرت بيشترى پخش شد توی اطاق و مادرم از اطاق رفت. با خودم ميگفتم كاش دنيا وامیستاد، كاش تو همون روزهاى قشنگ وامیستادو جلوتر نمى رفت، اما زهى خيال باطل. خاطراتم از روز اول آشناییم با پرستو تا امروز عين يه فيلم از جلو چشمام رد میشدو من مثل یه زندونی که پشت میله ها اسیر شده، فقط شاهد گذشتنشون بودم. اون نگاه معصومش، لبخند عمیقش، گرمای وجودش كه ميدونستم فقط پناهگاه تن خستۀ منه يادم میومدو روحمو میسوزوند. با بغض گفتم آخه جواب اين همه زحمته من براى يه نهال بايد اينهمه حسرت باشه خدا؟
نميدونم چقدر با خودم حرف زدم، وقتى چشمامو باز كردم همۀ خونه توی سكوت زندونی شده بود. در اطاق بسته بودو هیچ نوری توی اطاق وجود نداشت. از روی تخت داشتم میومدم پایین که دستم به مبایلم خورد، برداشتم بینم ساعت چنده، نصف شب شده بود خدايا. من اصلاً كى خوابم برد! شايدم خدا دلش به حالم سوخت گفت بذار بخوابونمش تا مغزش زيرِ اين همه فشار نترکیده. راه افتادم سمت در اطاق که برم بیرون. کم کم چشمام به تاريكى عادت كرد برگشتم روی تخت رو نگاه کردم برادرمو ديدم كه روی طبقه بالاى تخت جای من خوابيده بود. آروم از اطاق رفتم بیرونو راه افتادم سمت آشپزخونه، يكم آب خوردم و روونه شدم سمت دستشويى. توی آينه قیافمو نگاه کردم، رگه های ملافه و بالش كه روی صورتم مونده بود خط خطی های قرمزى ايجاد كرده بود، لباس كارم هنوز تنم بودو خيلی چروکیده شده بود، شايدم تو خواب كشتى گرفته بودم و خودم خبر نداشتم.
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at July 7, 2008