« پسری در بهار - قسمت شانزدهم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت هجدهم »
پسری در بهار - قسمت هفدهم
نميدونم چقدر گذشته بود اما حس میکردم کمی سرعتمون زياد شده. دستمو که داشتم باهاش پشت کمرش رو لمس میکردم آوردم جلو تا یکم از هم فاصله بگیریم. لبشو جدا كردو همدیگه رو نگاه كردیم. همونطوری كه از پشت دراز میکشید روی تخت، دست منم كشيد طرف خودشو مجبورم كرد روش دراز بكشم. بدون توجه به موقعيتمون لبامون بهم قفل شد و بازی شروع شد.
تقریباً یک ساعتو خورده ای از اون جریان گذشته بود، توى هال نشسته بودمو همش با موهام ور ميرفتم كه نريزه روی صورتم. همیشه بعد از حموم اینجوری میشدو کلافم میکرد. سیگاری که توی دستم بود رو توی جاسیگاری فشار دادم گفتم
من_ خانمی! بیا دیگه. دو ساعته از حموم اومدی بیرون رفتی توی اون اطاق بیرونم نمیای. کمک نمیخوای؟
بنفشه_ اومدم آقای غر غرو. یکم دیگه صبر کن
کمی که گذشت بنفشه هم از اطاق اومد بيرون. همینجوری که با فاصله از من توی هال واستاده بود دستاشو زده بود به کمرشو منو نگاه میکرد. صورتش از اولشم جذابتر شده بود، همینجوری با عشق توی صورتش میچرخیدم
بنفشه_ بهت گفتم كه ست لوازم آرايشه عاليه
من_ زيبايى مال تو. ازش لذت ببر
با خنده اومد نشست توی بغلم گفت
بنفشه_ فرهاد ممكنه براى فردا که نه اما براى پس فردا یه مهمونى بگيرم، اول ميخواستم فقط دخترها باشيم اما دلم مى خواد تو هم توی مهمونى باشى. مياى؟
من_ شما جون بخواه، مهمونى اومدن كه سهله
بنفشه_ آخ جون، پس امشب به اونايى كه مد نظرم بودن زنگ ميزنم ميگم كه با دوست پسراشون بيان تا تو هم راحت باشى
من_ آره كاره خوبى میکنی. اما در كل فرقى نداره چون خيلى وقته دخترا رو ديد نزدم. بگو خوشگل کنن بيان يكم هيز بازى در بيارم
بنفشه_ آروم زد تو سرم با یه اخم ساختگی گفت تو بيخود مى كنی شيطونى كنى. جناب عالى فقط بايد منو ببينى
وقتى اخم ميكرد چهرش جذابترو بانمکتر ميشد. يه بوس از لپش كردمو پاشدم كه تا از گشنگی نمردیم یه چیزی رديف كنم بخوريم.
همونطور که اونشب دو نفری با هم برنامه ریخیتم، قرار شد که واسۀ فردای روز تولدش مهمونی رو برگزار کنیم. قرارمون این شد که مهمونی جنبۀ دیداری و دور هم جمع شدن داشته باشه تا یه جشن تولد.
ساعت رو نگاه کردم دیدم تقريباً چند ساعت ديگه بايد برنامم رو هماهنگ کنم كه برم خونشون. تا به قول خودش توی مهمونى حضور پايدار داشته باشم. چون از صبح زياد راه رفته بودم، روی حساب داغ بودنم بدنم كلى عرق كرده بود. از آقاى كاظمى يه چند ساعتی زود تر اجازه گرفتم برم خونه تا یکم به سرو وضعم برسم. برخلاف تصورم بدون كليد كردن و سوال پیچ کردنم قبول كردو با خوشحالی از شرکت زدم بيرون. با سرعت رفتم خونه يه دوش گرفتم يه چيزى هم خوردمو يه ست رسمى تنم کردمو حركت كردم سمت خونۀ بنفشه.
توی مسير از خستگی زیادی توی ماشينه راننده خوابم برد اما شكر خدا چون بهش سپرده بودم كجا میخوام پياده شم بيدارم كردو بعد از اینکه پولشو دادم راه افتادم توی کوچه و شروع کردم چک کردن پلاک ها. بعد از یکم گشتن خونشون رو که يه آپارتمان ۹ طبقه بود پیدا کردم. همين جورى بالا رو نگاه مى كردم و متعجب بودم از اينكه مردم چطور توی يه همچين آپارتمان هایی زندگى ميكنن. با خودم گفتم با اين حساب احتمالا ۵۰ واحدى بايد باشن ديگه، اما وقتى رفتم جلوتر و زنگ های طبقه ها رو نگاه كردم تعجبم بيشتر شد حدود ۱۰ واحد بيشتر نبود. از تعجب یه بار دیگه هم شمردم ببینم درست دیدم یا نه. بعداً وقتى رفتم توی خونشون فهميدم خونشون دوبلکس بوده. به هر حال زنگ رو زدمو بعد از چند لحظه بنفشه كه منو توی آیفن تصويرى ديده بود راهنماییم كرد برم بالا. آسانسور تو طبقه ۶ واستادو آروم درش کنار رفت، ديدم بنفشه دم در یه خونه واستاده. با همون شادی که اکثر وقتا توی صورتش دیده میشد به استقبالم اومد، از تو خونه آهنگ پخش ميشد اما صداش زياد بلند نبود.
من_ سلام ملكه زيبايى
بنفشه_ سلام شاهزاده سوار بر اسب سفيد من
من_ اوهو، چه لقب هایی!
بنفشه_ از خودت ياد گرفتم، بيا تو كه چند نفرى از دوستام اومدن
آروم درو باز كردو رفتیم تو. وسعت و بزرگی هال رو که دیدم تحت تأثیر قرار گرفتم بهتر بگم کپ کردم. باز به خودم گفتم آخه منو چه به اينجاها! خودمو جمو جور كردمو به دوستاى بنفشه كه اومد بودن طرف هال سلام كردم. داشتم از روی عادت کفشمو از پام در میاوردم که ديدم بنفشه با تعجب نگام ميكنه
من_ هوم؟
بنفشه_ آروم در گوشم گفت نمى خواد کفشاتو در بيارى. همه كفش دارن
منم دوباره پامو كردم توی کفشمو با بیخیالی سمت چپمو نگاه كردم ببينم اونجا چه خبره. ديدم يه خانمه داره مياد سمت ما. با روى باز و صميمانه نزدیک ما ميشد، گفتم
من_ سلام
خانمه_ سلام، خيلى خوش اومديد. چرا دم در واستادید؟ بنفشه جان راهنماییشون كن سمت پذیرایی
من_ ممنون از لطفتون
با بنفشه رفتيم سمت پذیرایی كه حدوداً چند کیلومتری از در ورودى فاصله داشت. كف چوبی خونه كه رنگ روشنش به آدم انرژى ميداد با دیوارهای فوق العاده تمیزو سفيدش و وسیله ها كه با سلیقه قشنگى چینده شده بودن و هماهنگی رنگاشون که همه قهوه ای بودن با تیرگی و روشنیۀ مختلف جلوۀ خيلى قشنگى به محیط داده بود. رفتيم نشستيم روی يكى از مبل های اونجا، اولش تنها بوديم اما چند دقيقه بعد چند تا از دوستاش هم اومدن سمت ما
بنفشه_ آروم دم گوشم گفت خوش تيپ شدیا، چه عجب يكم تيره رو ول كردى
من_ چى كار كنيم ديگه، مهمونیه عزیزمونه ميخواستى مشكى بپوشم؟
يه ست رسمى طوسی روشن پوشيده بودم با كفش هميشه مشکی خودم. ديدم اوضاع مناسبه يكم دیدش بزنم شروع كردم نگاه كردنش، يه لباس مجلسی يه سره بنفش پوشيده بود كه استایل سکسیش رو فوق العاده جذابتر كرده بود. آرايش مضون صورتش هم زیبایی مضاعفی بهش داده بود. وقتى حس كردم دوستاى بنفشه دارن ميان سمت پذیرایی رومو از صورتش برگردوندم شروع کردم درو دیوار رو نگاه كردن. دوستاش اون سمت سالن پيش هم نشستن و شروع كردن با همدیگه صحبت كردن.
بنفشه_ من برم يه لحظه پيش بچه ها ميام
من_ باشه
بنفشه_ حواست باشه قرار شد فقط منو نگاه كنى ها، شيطونى نكنى ناقلا
من_ بدو برو زبون نریز كار دستت میدما
با خنده پاشد رفت پيش دوستاش. تحت تأثير زيبايى خونه قرار گرفته بودم، شروع كردم نگاه كردن دقيق خونه. چند دقيقه ای نگذشته بود كه دیدم يه دختر فوق العاده جذاب از ته سالن پيداش شد، با اينكه رو حساب عادتم جز يه نيم نگاه بهش ننداختم اما تو همون لحظۀ كم، تفاوت زیادش با بقيه كاملاً مشهود بود. يه لباس هم رنگ بنفشه تنش بود، يه سره تا بالاى زانوش که رون های خوش تراشش رو تا حدودی پوشونده بود. كفش پاشنه بلنده مشکیش كه بنداش رو دوره ساق سفيدش بسته بود هم جلوۀ متفاوتى بهش داده بود. چشمام به كمد مثلثی شكل كنج سالن بود اما حس ميكردم دختره مستقيم داره مياد طرفم. يه جور خاصى شده بودم. دلم نمى خواست توی اون شرایط تنها بشينم. با خودم نق ميزدم که اين بنفشه هم رفته پيش رفیقای داغونش منو ول کرده به امون خدا. همینجوری مشغول بودمو از نزدیک تر شدن دختره به خودم بیشتر مغشوش میشدم كه خوشبختانه همون موقع بنفشه از پيش دوستاش بلند شد اومد طرف من. با دختره توی یه زمان به من رسيدن. بنفشه رو کرد به دختره با خوشحالی گفت
بنفشه_ ايشون فرهاد هستن. بعد اشاره كرد به دختره ادامه داد، بهناز، خواهرم
وقتى گفت خواهرم یکم خيالم راحت شد، با لبخند از جام بلند شدم دستامو بردم طرفش سلام كردم. دست دادو رفت سمت راسته سالن روی يكى از مبل ها نشست، تقريباً ۳ تا مبل بين ما فاصله بود.
من_ همونطور که بنفشه رو نگاه میکردم گفتم فكر نمى كردم خواهر باشید، البته ته چهرتون ميشه يه چيزهايى پيدا كرد كه مثل هم باشه، اما كلاً سخت میشه فهميد با هم خواهرید
بنفشه اومد كنارم نشست دستم توی دستش بود و واسه خودمون صحبت ميكرديم. گاهى نگاه های خواهرش روم سنگينى ميكرد اما زياد محلش نمیزاشتمو سرم توی دنياى خودم گرم بود. ياد اون شبى افتادم كه بنفشه دم رستوران بهم گفت هر كسى رو كه ميديدم باهم حرف ميزنه توی نگاهش نياز رو ميديدم اما چشماى سرد تو چيز ديگه اى ميگفت. یادم اومد توی اون لحظه که بنفشه حرف میزد یه رفتار خشک و مغرورانه رو توی خيابون ازش تصور ميكردم كه به گفته خودش بعد از آشنايى با من و دیدن سادگی توی زندگیم كم كم غرورش از بين رفته. اما همون رفتار خودپسندی رو توی نگاه های خواهرش به وضوح ميديدمو حس میکردم، همين ناراحتم ميكرد. شايد داشتم خودم رو توی یه آينه واقعی ميديدم
بنفشه_ موافقى؟
من_ با چى؟
بنفشه_ ۲ ساعته پس چى ميگم این وسط؟
بهناز_ احياناً حواسشون پيش دوستاته، با یه حس نفرت انگیز ادامه داد پسرا همشون همینن
من_ با اینکه از طرز حرف زدنش بدم اومد اما با لبخند نگاهش كردم گفتم نظر لطفتونه اما نه، حواسم پيش بقيه نبود، اشاره كردم به بنفشه ادامه دادم، وقتى عزيزى به مهربونیه اين فرشته دستهاى تو رو گرم تو دستهاش فشار بده شايد ناخودآگاه از دنياى پر دغدغه امروزى جدا بشی، یه جورایی توی خلصۀ بی وزنی رها بشی
رومو برگردوندم سمت صورت بنفشه كه با عشق نگاهم ميكرد. با اينكه حس ميكردم خواهرش از حاضر جوابی من وا رفت اما به روى خودم نياوردم. دلم نمى خواست از همين ابتداى آشنايى همش بين ما كل كل باشه، چون به هيچ وجه حوصله اين چيزا رو ندارم.
ديگه تقریباً بقيه كسانى هم كه دعوت بودن اومدنو خوشبختانه اکثرشون با دوست پسراشون بودن. كمى كه گذشت صدای آهنگو يكم بيشتر كردنو همه واسه خودشون خوش بودن. دوباره حس کردم نگاه کسی روم سنگینی میکنه. اطراف رو نگاه کردم دیدم بهناز باز اومده نزدیکای من نشسته داره منو با غرور نگاه ميكنه. تو دلم گفتم عجب پر روییه ها، با اينكه يه بار تا ته خورده بازم ول كن نيست. بدجور کرمم گرفته بود با خودم گفتم بزار يكم اذيتش كنم بخندم. پاشدم رفتم مبل بقلیم نشست، بینمون يه مبل خالى بيشتر نبود، نميخواستم بقيه بشنون چى ميگم
من_ بهت نمى خوره زياد سنى داشته باشى
بهناز_ ۲۳ سالمه
من_ عمراً، خيلى باشى به زور ۱۹
همينجور كه از ارضا شدن آرومه سادیسمم با لذت نگاهش ميكرد ديدم بنده خدا از رک گویی من وا رفت اما سریع خودشو جمع كرد. دوباره بعد از چند لحظه سکوت ادامه دادم
من_ حالا مشقات رو نوشتى اين وقت شب اينجا نشستى؟
بهناز_ شوخى دارى؟
من_ من با بابامم شوخى نمى كنم، چه خودتو تحويل گرفتى!
اون بیچاره كه خودشو آماده كرده بود حرف بزنه از جواب دادن من خفه خون گرفتو روشو انور كرد. تو دلم با شرارت گفتم آخى، چه حالى ميده آدم اين سادیسمو خالى كنه سر بچه هاى مغروری مثل اين. سیگارمو از روی میز کوچیک رو به روم برداشتم و يه دونه اش رو روشن كردمو به جمعيت خیره شدم. یه لحظه نگاهم افتاد به بهناز ديدم داره نگاهم ميكنه و فكر ميكنه. فهميدم منتظر بهونست که متلک بندازه حرصش رو خالی کنه، كه همينطور هم شد
بهناز_ واقعاً كه، اين سیگارای بیکلاس چيه ميكشى!؟
من_ بشين سر جات کوچولو، اون سیگارای باکلاس واسه امثال شما بچه سوسولاست كه يه پک از اينا نميتونيد بزنيد.
يكم نگاش كردم خيلى آروم با خودم زمزمه كردم سه هيچ
بهناز_ من سوسولم!؟
من_ اوهوم
بهناز_ بده همون سیگارو واست تا ته ميكشم
من_ وقتى پاکت سیگارو گرفتم روش نوشته بود براى كودكان زير ۲۰ سال ممنوع
هر کاری کردم ديگه نتونستم جلوى خندمو بگيرم. حس كردم تا حالا هیچ کس اینجوری پشت سر هم به این بنده خدا نریده. حیوونی رنگو روش وا رفت. اگه غريبه بود ککم هم نمیگزید اما اون هيچى هم که نبود خواهر بنفشه بود، واسه همون دوباره نگاش كردم گفتم
من_ زياد حرفاى منو جدى نگير، يكم شوخی كرديم تنوع ايجاد بشه
بدون اينكه چيزى بگه پاشد رفت. منم سر خودمو با میوه ها گرم کرده بودم. دیگه بهناز رو ندیدم، نمیدونم کجا رفته بود. احساس تشنگی کردم پاشدم رفتم سمت آشپزخونه، يه لیوان آب از روی ديوارۀ اُپن آشپزخونه بردارشتم. از تشنگی زیاد یه سره همشو خوردمو یکم كل سالن رو نگاه كردم یه آماری بیاد دستم. دخترا پسرا نشسته بودن بعضی ها هم واسه خودشون اون وسط میرقصیدن. بنفشه طرف پذیرایی پیش یکی از دوستاش نشسته بود، وقتی منو دید برام دست تکون داد، یه چشمک بهش زدمو برگشتم سمت مبلی که روش نشسته بودم. خلاصه توی هیچ کدوم از سالن ها از بهناز اثری ندیدم. بنفشه تند تند بهم سر مى زدو چون ميدونست من وسط برو نيستم بى خيال من میشدو ازم اجازه ميگرفتو ميرفت پيش دوستاش كه تنها نباشن. بقيه مجلس هم سرم يا به خودم گرم بود يا با پسرا يكم گپ میزدم يا اينكه بنفشه مييومد يه احوالى ازم میپرسید شارژم ميكرد. همینجوری با بنفشه که کنارم نشسته بود مشغول حرف زدن بودیمو دوستاش رو به من معرفی میکردم که صدامون زدن واسه شام. انگار اکثر افراد زياد اشتها نداشتن اما من از بس ميوه خورده بودم گشنه ترم شده بودم، پاشدم دست بنفشه رو هم آروم گرفتم باهم رفتيم سمت ميز
من_ اووووه. چه خبره اينهمه غذا!
بنفشه_ چيه زياد؟
من_ آره بابا، کلیش ميمونه
بنفشه_ فداى سرت
مثل بقیۀ وسایل خونه روی ميزو هم خيلى با سليقه چينده بودن. چند سينى اُلویه، چند سینی هم سوسیس وکالباس بود كه دورو برشون با گوجه و خیارشور قاچ شده تزئین شده بود. لیوانا با قاشق ها رو هم به صورت دایره وار يه گوشۀ ميز چینده بودن
من_ بنفشه من وحشتناک گشنمه ها
بنفشه_ مى شناسمت، تو كى گشنت نبوده که این بار دومت باشه!!
با خنده يکی از بشقاب ها رو برداشتم شروع كردم پر كردن. ترجيح دادم با الویه شروع كنم، يه چند تا تيكه نون هم برداشتیمو با بنفشه رفتيم توی اطاق خود بنفشه كه راحت غذا رو بخوريم. اطاقش که البته بیشتر به یه خونه شبیه بود تا یه اطاق همونطور كه حدس ميزدم کاملاً مرتب بود، هر چيزى سر جاى خودش.
من_ اطاق قشنگیه
بنفشه_ مرسى عزيزم
ديگه حرف نزدمو يه بسملا گفتمو يه سره بشقابو خالى كردم. وقتی بشقاب خالی شد رو کردم به بنفشه که هنوز مشغول بود با خنده گفتم
من_ من بازم گشنمه
بنفشه_ نــــه! جدى ميگى؟ میترکیا
من_ نه چيزيم نميشه، برو اينو واسم پرش کن خانمى. کالباس بذار با گوجۀ زياد يه چند تا نون هم بيار
بنفشه_ از دست تو گامبو. اميدوارم این سری سير بشى چون ميترسم منم بخورى
من_ اونم به موقعش
بنفشه_ ديوونه
با خنده از اطاق رفت بيرون، زياد طول نكشيد كه با یه بشقاب پر برگشتو بازم شروع كرديم خوردن. انگار نه انگار كه همین چند دقیقه پیش یه بشقاب خالی کرده بودم.
من_ ميدونى تو مثل اين کاتالیزورا عمل ميكنى، بغلم كه ميشينى غذا سریع هضم ميشه ميره پى كارش
تو همين حرفها بوديم كه در اطاق رو زدن، بنفشه رفت درو باز كرد. بهناز بود كه اومد تو
من_ به به مهمون هم كه داريم. با خنده ادامه دادم پس واجب شد يه بشقاب ديگه هم به سلامتى مهمون افتخاریمون غذا بخوريم
بنفشه_ يكى زد تو كلم با خنده گفت شما لطف ميكنى اين آخرين بشقابتونه، ميترسم بعدش از جات نتونى تكون بخورى
بهناز_ واقعاً! اومدم براتون نوشیدنی بيارم بعد از غذا بخوريد يكم گرم شيد
من_ با تعجب گفتم گرم شيم؟
بنفشه_ بهناز فرهاد اهل اين چيزا نيست، منم واسه همونه ديگه نمى خورم
بهناز_ پس كه اينطور، جالبه والا
بدون توجه به متلکای بهناز يكم صافتر نشستمو جدّى تر غذامو خوردم، اونم يكم نشست توی اطاق بعدشم پاشد رفت
بنفشه_ حرفاشو زياد جدى نگير
من_ چى بگم والا، از رفتار جووناى اين دوره در عجبم
بنفشه_ نفسش رو خالى كردو با بيحالى گفت فكر كنم مشكل اصلیش با منه، توی طول هفته شايد چند كلمه بیشتر با هم حرف نزنیم اونم همش کنایست، از دستش خسته شدم
من_ درست ميشه، بهتره هواش رو داشته باشى. هيچى نباشه دختره، تو بهش محبت كن مسائل خود به خود حل ميشه
بنفشه_ به قول خودت، چى بگم والا
تو همون حالو هوا شروع كردم غلغلک دادنشو اينقدر مسخره بازى در آوردم تا حالو هواش بهتر شدو با خنده از اطاق رفتيم بيرون. چند تا از دوستاش داشتن آماده میشدن که دیگه رفع زحمت کنن، بقيه هم ديگه زیاد ننشستن. كم كم خونه خالى شدو در نهايت جز منو بنفشه و بهناز با مادرش كسى خونه نموند. با كمک بنفشه شروع كرديم يكم مرتب كردن اونجا
مادر بنفشه_ اى واى، شما چرا زحمت ميكشيد
من_ اين حرفا چيه، شما بهتره استراحت كنيد. من خودم با كمک بنفشه كه مثل خودتون یه پا ملکست همه چى رو جمع ميكنم
مادر بنفشه_ مرسى پسرم
از آشپزخونه اومدم بیرونو رفتم طرف ميز كه بقيه وسايل رو ببرم. چند دقيقه ای بيشتر طول نكشيد كه همه چيز رو ريختيم توی آشپزخونه
من_ خب، من ديگه برم عزيزم
بنفشه_ يه لحظه واستا من برميگردم. دستشويى دارم داره بیچارم ميكنه، نریا زودى ميام
با خنده ردش كردم رفت. خودمم رفتم به ميز غذاخوری توی سالن پذیرایی تكيه دادمو سیگارمو روشن کردم. همینجوری مشغول بودم كه بهناز اومد طرفم
من_ يه وقت خسته نشى اينقدر به مادر خواهرت كمک ميكنى ها
بهناز_ حوصله نداشتم كمک كنم
اومد كنار من به ميز تكيه داد. فاصلش خيلى با من كم بود، حرارت زیاد بدنش از آستین و كمرش كه از لباسش بيرون بود با شدت میخورد به تنم. بدون توجه بهش يكم خودمو كشيدم كنار و ازش فاصله گرفتمو يه پک سنگين از سيگار گرفتمو دودشو توی هوا فوت كردم.
بهناز_ تا چند وقت ميخواى با بنفشه بمونى؟
من_ يعنى چى؟
بهناز_ ميگم چند ماه ميخواید باهم بمونيد؟
من_ من هيچ وقت روابط عاطفى واسۀ یه دوستى موقتى برقرار نمى كنم
بهناز_ پس بنفشه به دردت نمى خوره
با تعجب نگاش كردم. از اينكه اينقدر راحت زیرآب خواهر خودشو ميزد متأسف شدم
من_ هر كسى رو حساب تجربه هایی که داره تو زندگیش انتخاباتی ميكنه. یه پک دیگه به سیگار زدمو مونده بودم حرفایی که رو دلم مونده بود رو بهش بزنم یا نزنم. دود سیگارو دادم بیرونو دلمو زدم به دریا گفتم بنفشه دختر خوبیه، مثل تو هم نیست كه سعى دارى خود واقعیت رو پشت يه بهنازی كه خودت واسه خودت ساختى له كنى، اما متأسفانه تنها سودى كه تا الان برات داشته داغونتر شدن خودت بوده
بهناز با حيرت منو نگاه ميكرد، ميدونستم زدم وسط خال. دلم واسه اينجور افراد ميسوزه، يكى بايد کمکشون كنه كه دوباره زنده بشن. فقط بايد شروع كنن، راه آمادستو فقط يه start مى خوان. يكم نگاش كردم ادامه دادم
من_ اينجورى با تعجب نگام نكن. تا دلت بخواد امثال تو رو ديدمو باهاشون حرف زدم پس خوب ميدونم چى ميكشى. اما بدون اين راهش نيست. جز اينكه زودتر پير ميشى هيچ سودى برات نداره بهناز. برو با خودت خلوت كن و فكر كن كه كى بودى، چقدر زنده بودی و الان چى هستى!
نميدونم چى شد اما اون ظاهر مغرورش كه سعى داشت با پوشيدن کفشای پاشنه بلند حتى از پسرا هم بره بالاتر یهویی خالى شد. چشماشو نگاه کردم داشت برق میزد. اشک پشت چشم رو خوب مى شناختم
من_ راحت باش، اگه نياز داشتى خودتو خالى كنى اون اشکارو نگه ندار. سیگارمو تو جا سیگاری رو ميز فشار دادم ادامه دادم، همه ما خونۀ آخرش دوباره مى شيم خاک، همين خاكى كه شايد مدتهاست بهش توجه نميكنى. خاک غرور نداره، همه رو تو دل خودش جا ميده.
مثل موقع هايى كه دلم خيلى به حال كسى ميسوزه متوجه نبودم كه چه حرف هايى دارم ميزنم، رومو برگردوندم سمت بهناز از نیمرخ نگاهش كردم. گوله اشكى رو ديدم كه خيلى آروم از روی گونش سر ميخورد ميرفت پائين. بدون اینکه چیزی بهش بگم ازش دور شدمو رفتم سمت در. سرمو با مبايلم گرم كردم كه بنفشه اومد. با اونم خداحافظى كردمو با همون احساس غریبی كه داشتم رفتم توی آسانسور
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at June 23, 2008