« پسری در بهار - قسمت پانزدهم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت هفدهم »
پسری در بهار - قسمت شانزدهم
چند دقیقه ای بی هدف همینجوری توی خیابونا گشتیم که بنفشه گفت
بنفشه_ خب كجا بريم؟
من_ وقت كه داريم بزن بريم لب دريا، بدجوری هوس كردم
بنفشه_ پس محكم بشين. يكم با محبت نگاهم كرد یهویی بلند گفت پس پيش به سوى دریا
من_crazy
چند دقیقه بعد رسیدیم جایی که میخواستیم. ماشین رو پارک کردیمو پیاده راه افتادیم سمت ساحل. ساحل زياد شلوغ نبود، خوشبختانه آفتاب هم زيادى اذيت نمى كردو هوا خيلى ملايم بود. مثل عادت هميشه خيلى آروم رفتم جلوتر لب دريا واستادم یه چند تا نفس عميق كشيدم. با خودم گفتم چقدر اين صدا آرامش بخشه، صداى جريان آب كه ساكن نيست. همونی که توش زندگی موج ميزنه، حركت ديده ميشه. تو خيالات خودم میچرخیدم كه بنفشه دستمو گرفت توی دستشو خودشو از بغل چسبوند بهم. هر دو ساكت بوديم و به صداى آرامش بخش موج ها و نسيم خيلى ملایم كه ميخورد به صورتمون دل داده بودیمو لذت مى برديم.
بنفشه_ ميخواى همينجورى اينجا واستی؟
من_ خب چى كار كنيم؟
بنفشه_ قدم بزنيم خوبه ها
دستشو كشيدمو شروع كرديم آروم كنار ساحل راه رفتن
بنفشه_ احساس خيلى خوبى دارم، حس میکنم دلم آسوده شده. چيزى رو كه ميخواست به دست آورده، مغزم آروم گرفته. تو پیشمی و كنار دريا باهم داريم راه ميريم، ديگه آدم از زندگيش چى مى خواد؟!!
من_ خوشحالم كه خوشحالى
اين حرفى بود كه بهش گفتم اما توی دلم به سؤالش جواب ميدادم كه اينا شرايط لازمه زندگى هست اما اصلاً هم كافى نيست. تو عاشق باش اما پول نداشته باش، پفکم نمى تونى بخرى بدى زنت بخوره. يه خونه بخواى بگيرى خیر سرت مستقل بشی باباتم ورشکست ميشه. اونم چند مترى! ۴۵ متر جنوبى ترين نقطه تهران كه اگه بخواى بياى مركز تهران، هر روز باید چند ساعت توی راه باشى. دختر تو چه ميفهمى مشكلاته زندگى يعنى چى؟ خونه که داری، ويلا دارى، با اين سنت ماشينى دارى كه باباى من با چند برابر سن تو هنوز اسمشو نمیاره
بنفشه_ حواست كجاست؟
من_ هیچی، همینجام عزيز
بنفشه_ ميگم از طرفای ماشين خیلی دور شديما، ميخواى دور بزنيم
من_ اوهوم
فرمون رو پیچوندیمو همون مسیری که رفته بودیم برگشتیم. گه گدارى يه قايقی میومدو با سرعت از جلو دیدمون رد ميشد. همینجوری که آروم راه میرفتیمو به اطراف نگاه میکردیم گاهی چند نفرى رو میدیدم كه توی آب دارن بازى ميكنن. توجهم جلب شد سمت چند نفری که یکم دورتر از ساحل داشتن به شدت آب بازی میکردن، یکم که دقت کردم فهمیدم باید جمعشون خانوادگی باشه. داشتم نگاشون میکردمو مثل همیشه دنبال سوژه میگشتم تا نقد کنم.
من_ بنفشه اینا رو نگا
بنفشه_ ایول. چه باحالن!
من_ آخه چی چیش باحاله. بنده خدا مادر خانواده رو نگاه کن، با اون مانتو و لباسای تنش رفته بود توی آب تا شاید چند دقیقه ای از واقعیت سخت زندگی فرار کنه.
بنفشه_ پس چی کار باید میکرد؟ مینشست لب ساحل و افسوس میخورد؟
من_ نه بابا. بحث من چیزه دیگست. حرف من سر اون همه لباسای تنشه. چقدر خنده داره که توی کشوری که میگن اجباری توی دینش نیست میان حجاب رو اجباری میکنن. اونم چه حجابی! تنها سودی که این حجاب نداشته آرامش زن و مرد بوده.
بنفشه_ اینو جداً راست میگی
من_ والا به خدا. بابا جون من یکی نیست بهشون بگه آخه یه نگاه به وضع مملکت بکنین ببینین به چه روزی افتاده. اگه بری خارج یا یه قول ما مسلمونا "کافرستان" میبینی هر کی توی حال خودشه. زن لخت میاد توی خیابون مردم اگه نگاشم بکنن فقط واسه خندیدنه. اون وقت مملکت عزیز خودمونو نگاه کن! اگه ساق پای یه دختر یا زن یکمش معلوم باشه پسره انقدر نگاه میکنه که خودشو خیس کنه.
بنفشه_ چی کار میشه کرد.
من_ هیچی. اینجاست که میگن باید بسوزی و دم نزنی
توی دلم گفتم واقعاً وضعیت ما با اون قوم بَدَوی 1400 سال پیش هیچ فرقی نکرده. فقط جاهلیتمون هم تیریپ باکلاس شده.
چند دقیقه ای واستاده بودیمو تماشاشون میکردیم که آخر سر بنفشه طاقت نیاورد گفت
بنفشه_ كاش لباس اضافه با خودم میاوردم ميرفتيم آب بازى ميكرديم، خيلى هوس كردم
یکم با تعجب نگاش کردم گفتم
من_ دو ساعت واسه عمم نطق نکردم که! بیخیال شنا کردن بيا بريم يه ايدۀ خوبی دارم
دستشو كشيدمو تند تند رفتم جايى كه حدس میزدم بايد قایق های دو نفره كرايه بدن. چند دقیقه بعد رسیدیم همونجا دیدم یه چند تا قایق خالی هست که میشه کرایشون کرد. رفتیم پیش مسئول قایق شروع کردیم صحبت کردن. با اينكه اولش يارو ناز و نوز ميكردو سر قیمت چونه میزد اما آخر سر يه دونه از قایق ها رو با كمک خودش هل داديم توی آب. بنفشه رو سوارش كردم خودم هم رفتم نشستم كنارش
مسئولِ قايق_ حواستون باشه زياد دور نشیدا، من نگاهتون ميكنم
من_ با اینکه فهمیدم منظورش از این حرف چی بود اما خندیدم گفتم، نگاه نکردی هم نكردى، هردومون شنا بلديم. بنفشه رو نگاه كردم ادامه دادم، بلدى ديگه؟
بنفشه_ آره اما اميدوارم مجبور نشم توی دريا اون جلوها شنا كنم
من_ وقتى با منى هر چيز عجيبى امكان داره، كم كم عادت ميكنى
شروع كرديم باهم ديگه پا زدنو از ساحل دور شدن. هر چى بيشتر ميرفتيم صدا کمتر و كمتر ميشد، و چقدر مطلوب بود آرامشى كه حس ميشد، تهى بودن از جنجال و سر و صدا. چند دقیقه ای به طور مداوم پا میزدیمو میرفتیم جلوتر تا اینکه بنفشه گفت
بنفشه_ فرهاد خيلى دور شدیما، من ميترسم
يه نگاه به ساحل انداختم دیدم راست میگه، خيلى دور شده بوديم اما اگه به من بود که تا ناکجا ميرفتم جلو. شايدم حواسم نبود كه دارم چى كار ميكنم. یکم نگاش کردم گفتم
من_ ميخواى بپریم توی آب؟
بنفشه_ نـــــــــــــــه!
من_ بنده خدا زرد کرد از سؤالم. خندیدم گفتم باشه پس ديگه پا نميزنيم. اما بذار ببينيم جريان آب با ما چى كار ميكنه و کجا میبرتمون
بنفشه_ باشه، اما اينجا یجورایی سردم شده
من_ طبيعیه، بیخیالش باش
تحت تأثيرِ محيط اطرافم بودم. شايدم توی خلصه رفته بودم، اما هر چى كه بود فوق العاده آرومم كرده بود.
بنفشه_ به چى فكر ميكنى؟
من_ به هَستى
بنفشه_ دنبال چى ميگردى تو؟ خيلى برام جالبه ، اينهمه فكر ميكنى كه چى رو بفهمى؟
من_ دنبال حكمت ميگردم
بنفشه_ با کنجکاوی پرسید منظورت چيه؟
من_ ببين بنفشه ما يه حكيم داريم يه حاكم. حاكم بودن خوبه اما حكيم بودن بهتره. يه بزرگى ميگفت اگه دنبال حكمت ميگردى در اسرار هستى تفكر كن، بهش ميرسى
بنفشه_ جالبه
من_ ببین بنفشه مثلاً حواستو بده به عظمت همینجایی که ما هستیم. زیر قایق رو نگاه كن، فكر ميكنى زیرا ما چقدر عمق باشه؟ اصلاً معلوم نيست. ببين عظمت خدا رو که چه جهانى خلق كرده. ميليونها ميليون موجود زنده اون زير دارن زندگى ميكنن كه ماها حتى نمى تونيم ببینیمشون. غذاشون آمادست، هركدوم خط مشقشون مشخصه و دارن در راستای همون هدفی که براشون تعین شده حرکت میکنن. بنفشه این دنیا خیلی بزرگه. خیلی بزرگتر از اون چیزی که ماها تصورشو میکنیم. الان دانشمندا اعلام کردن بشر هر چیز مادی رو که پیدا کرده دو تا سه درصد دنیاست. پونزده تا شونزده درصدش ضد مادست و بیش از هشتاد درصد دنیا ماده ایه که ماها حتی نمیشناسیمش. بهش میگن مادۀ تاریک. بنفشه دنیا خیلی بزرگه. خدا خیلی بزرگه.
بنفشه_ ميدونى فرهاد گاهى وقتها كه دست خودت نيست حرفاى خيلى عمیقو با احساسى ميزنى. از حرفات موهاى تنم سيخ شده. انگار يه جورى بزرگى خدا تنمو لرزوند.
وقتی بنفشه حرف میزد چشمامو بسته بودمو با تموم وجودم نفس میکشیدمو بزرگی و قدرت خدا رو حس میکردم. بجاى اينكه با حرف زدن حس خوبمون رو كم كنيم شروع كرديم برگشتن سمت ساحل تا اين يارو صاحب قايق خودشو نکشته.
تقريباً نصف راه رو برگشته بوديم که بنفشه خودشو خم كرد سمت من، سرشو گذاشت روی پاهام
بنفشه_ ميشه خودت پا بزنى؟
من_ چرا كه نه، پرنس جان مى خوان استراحت كنن!
بنفشه_ يكم خنديد گفت دوستت دارم
دستامو از سينه ام جدا كردم آروم گذاشتم روی سرش موهاشو نوازش كردمو به پدال زدن ادامه میدادم. نگاه بنفشه روم سنگينى ميكرد، دوباره صورتشو نگاه كردم دیدم مثل عادتش توی صورت من واسه خودش میچرخه
من_ چيه باز تو اینجوری نگام ميكنى؟
بنفشه_ مال خودمه دوست دارم نگاه كنم، مشكلى دارى داداش؟
من_ نه اوستا. عشقم ميكنیم تازه
دستش رو آورد بالا خیلی آروم با انگشتاش میکشید روی گونه ها و دور صورتمو گردنم. دستشو كه روی گردنم بود گرفتم بوسيدم يكم از سر جاش اومد بالاتر، به طبع منم ناخود آگاه يكم مايل شدم سمتش، اتوماتيک وار لبامون بهم قفل شد. نميدونم چند دقيقه توی اون حالت بوديم كه بالاخره بنفشه دوباره سرش رو گذاشت روی پاهاى منو همينطور كه چشماش بسته بود لبخند عميقى روی صورتش ديده ميشد. با اينكه حواسم بهش بود اما سعى كردم تندتر پدال بزنم كه زودتر برسيم به ساحل.
دیگه تقريباً رسيد بوديم كه موبايل بنفشه زنگ خورد.
بنفشه_ فرهاد خودت جواب بدش. مبایل توی جیبمه
از جیبش مبایل رو برداشتم جواب بدم دیدم نگينه
من_ با خنده گفتم سلام آشپز باشى
نگين_ سلامو كوفت، کجایید؟
من_ توی دريا روی يه قايق دو نفرۀ خیلی خوشگل. جاى تو هم حسابى خالى كلى كيف كرديم تا بعضى جاهات بسوزه
نگين_ به همين خيال باش، زنگ زدم بهت بگم سر راه كباب بگيري بياری، الان ميخوام برنج کته کنم
من_ اونوقت پس تا الان چى كار ميكردى شما؟
نگين_ ديدم شماها رفتيد عشقو حال منم هوس آب تنى زد به سرم پريدم توی استخر تا همين الان. جاتونم خيلى خالى بود هه هه
من_ واقعاً كه نوبرشی
تلفن رو قطع كردم با حرص با خودم گفتم خير سرم ميخواستم حرص نگینو در بيارما، اما اون ديگه دست منو از پشت بسته
بنفشه_ چى ميگفت؟
من_ هيچى، خانم جاى نهار رديف كردن رفته توی استخر آب تنى تا الان. برگشته ميگه كباب بگيريد میخوام کته بذارم
بنفشه_ الاهى، خب اونم اومده تفريح ديگه
من_ از دست شماها چى بگم والا، حيف كه الان دستم بهش نمى رسه مگر نه اگه الان اینجا بود مینداختمش توی دريا تا خود ساحل دنبالمون شنا كنه.
بر خلاف وقتى كه احساس رضايت از زندگيت نميكنى زمان به سرعت میگذشتو ما نفهميديم چطور غروب شد. بنفشه و نگين توی اطاق های بالا بودن داشتن بارو بندیلشون رو میبستن. منم كه از همون روز اول هيچى با خودم نياورده بودم روی مبل توی سالن پائين نشسته بودمو سیگار میکشیدمو منتظرشون بودم بيان كه برگرديم سمت خونه. كه هم من اين روز آخرى رو يكم استراحت مى كردم و با خانوادم باشم و هم چون برادرو پدر بنفشه داشتن ميرفتن خارج کشور، بهتر ديدم بنفشه هم پيش اونا باشه.
روزها سپرى میشد و ذهنیت منو بنفشه رو روز به روز بيشتر از قبل به هم نزديک ميكرد. تقريباً اواخر ساعت ادارى شرکت بود كه دوباره براى يه سرى كار كه بايد شب انجام ميدادم بجاى اينكه برم خونه رفتم شركت. روی یکی از مبل های سالن اصلی شرکت نشسته بودمو چایی میخوردم. بعد از اینکه لیوان چاییمو که خالی شده بود گذاشتم روی میز سررسیدمو برداشتمو شروع کردم به چک کردن برنامه های این هفته. باز چشمم افتاد به جمله ای كه براى اون روزِ به خصوص از قبل نوشته بودم. دو روز ديگه تولد بنفشه بود و من چون از بچگى هزار تا سودا هميشه دنبال خودم ميكشیدم اكثر چيزاى مهم رو از روی عادت مینوشتم. توی فكرم بود كه باهاش بيرون قرار بذارم یا خونه. مونده بودم چى كار كنم. ميخواستم فردا حتماً ببينمش، با خودم گفتم بذار ببينيم تا چند ساعت ديگه چی میشه بعدش بهش خبر ميدم. بعد از اینکه کارام تموم شد قبل از اینکه راه بیفتم سمت خونه زنگ زدم خونه بینم اگه خریدی چیزی لازمه بگیرم.
من_ سلام مادر عزیزم
مادرم_ سلام پسر گلم. خسته نباشی
من_ سلامت باشی. من کارم شرکت تمومه داشتم میومدم خونه گفتم ببینم خریدی چیزی نداریم سر راه انجام بدم؟
مادرم_ نه، فقط بابات کت شلوارش رو داده بود خشکشویی اگه تونستی یه سر بزن. خشکشویی سر شهرک
من_ الان که فکر نکنم باز باشه. حالا فوری لازم داره؟
مادرم_ فوری که نه، نهایت فردا ظهر خودش میره میگیره.
من_ قضیه چیه؟
مادرم_ نمیخوای بگی که یادت نیست؟ فردا شب عروسی دعوتیما
من_ آها. تو که میدونی من حوصله این جور جاها رو ندارم. خودتون برید خوش باشین.
مادرم_ حالا بیا خونه صحبت میکنیم.
تلفن رو قطع کردمو از شرکت زدم بیرون. توی راه با خودم فکر میکردم حالا که هیچ کس خونه نیست چرا الکی بریم بیرون جیبامونو خالی کنیم؟ میایم خونه راحت و آسوده. آره اينجورى بهتر بود، موبايلو از توی کیف برداشتم زنگ زدم بهش
بنفشه_ به به، بالاخره شازده خوشگله بعد از چند وقت ما رو تحويل گرفتن!
من_ عزيزِ دلى اين حرفها چيه. ما كه هميشه مزاحم هستيم خانم خانما
بنفشه_ تا باشه از اين مزاحمتا كه من عاشقشم
من_ بنفشه واسه فردا چى کاره ای؟ تقريباً طرفای عصر
بنفشه_ والا شايد با بهناز(خواهرش) برم بيرون
من_ اگه بتونى برنامت رو با من هماهنگ كنى واقعاً عالى ميشه، آخه يه كاره مهم باهات دارم
بنفشه_ گفتى واسه چه ساعتی؟
من_ طرفای۵ ۶ اون موقع ها
بنفشه_ چون تویى باشه، اگه دیدم برنامم با بهناز ناجوره میندازمش يه وقت ديگه
من_ كارت درسته
بنفشه_ خب فردا باید بيام طرف شركت؟
من_ والا ميخوام خونۀ ما همديگر رو ببينيم حالا اگه دوست داشتى بيا از شركت باهم ميريم خونه، اگه نه كه من ميرم بعداً تو بيا
بنفشه_ حالا چرا خونه؟ به هر حال براى من فرقى نداره، اما فكر كنم با خودت بيام بهتره
من_ باشه پس طرفای ۶ بهم خبر بده بيا سمت شركت
خداحافظی کردیمو تلفن رو قطع کردمو تند تر حرکت کردم که زودتر برسم خونه. با خودم فکر میکردم چه روز قشنگی میشه فردا.
زمان مثل برق و باد میگذشت. تا چشم به هم زدم شده بود فردا و با بنفشه به سمت خونۀ ما در حرکت بودیم. تقريباً نزديكاى ساعت هفت بود كه رسيديم دم آپارتمان ما
من_ درسته محلش مثل مال شما باکلاس نيست، اما سكوت اينجا رو خيلى دوست دارم
بنفشه در حالی که دزدگیر ماشینش رو میزد اومد سمت من که داشتم در حیاط رو باز میکردم. یه چشمک زدو باهم ديگه رفتيم تو و بعد از طى كردن حیاط و پله ها رسيديم به خونه. درو باز كردمو رفتیم تو و کفشامونو در آورديم. قبل از اينكه بنفشه بخواد شروع كنه به بازرسى كردن گفتم
من_ چشماتو ببند
بنفشه_ واسه چى؟
من_ گوش كن ببين بهت چى ميگم. چشماتو ببند باز هم نكن
بنفشه_ باشه
چون ميدونستم خيلى شیطونه واسه همون روسریش كه روی شونش بود رو برداشتم پيچيدم دورِ چشمش كه مطمئن بشم چيزى رو نمیتونه ببینه
بنفشه_ حالا نمى شد يكم شلتر میبستی؟ چشو چالمو داغون كردى
من_ نق نق نكن دیگه، یه دقيقه صبر كن
بنفشه_ كجا داريم ميريم؟
من_ سر قبر من، ميريم اطاقم
وقتى توی شركت نشسته بودمو بنفشه بهم زنگ زدو گفت تا ۳۰ دقیقه دیگه ميرسم شركت، زنگ زدم خونه. چون ميدونستم هنوزم مامان اينا خونه هستن به كامران گفتم اون هدیه ای كه من گذاشتم روی تختم رو بذاره روی استریو اطاق، اطاق رو هم يكم مرتب كنه كه شب مهمون دارم. با بنفشه وارد اطاق شديم لامپ رو روشن کردم که ببینم وضعیت اطاق چطوریه. يه نفس راحت كشيدم كه حداقل این دیوونه خونه يكم مرتبه. دوباره لامپ رو خاموش کردمو بنفشه رو بردمش طرف چپ جلوى استریو نگهش داشتم، برگردوندمش طرف خودم طورى كه پشتش به استریو بود. روسرى رو از روی چشماش باز كردم، اطاق تاريکه تاریک بود. آروم رفتم طرف آباجور و روشنش کردم. نور آبى تيره يكم اطاق رو روشن كرد.
بنفشه_ چه نور قشنگی داره
من_ اوهوم، حالا ميتونى پشتت رو نگاه كنى
با كنجكاوى برگشت پشتشو نگاه كرد ديد روی استریو دو تا كادو روی هم گذاشته شده. با تعجب برداشتشون برگشت طرفم، دیدم با حيرت نگام میکنه
من_ تولدت پيش پيش مبارک عزيزم
بنفشه_ من، من، تو از كجا ميدونستى فردا تولد منه؟
من_ ديگه ديگه
تو همون حالته بهت زدگى كادو ها رو گذاشت روی زمين خودشو انداخت تو بغلم. از لطافت بدنش بازم غرق در آرامش شدم، مثل هميشه گرم به خودم فشارش دادمو ساكت موندم تا يكم حالش بياد سر جاش. كم كم خودشو ازم جدا كرد. رفتم سمت در لامپ اصلى اطاق رو روشن كردم همۀ اطاق روشن شد
بنفشه_ اين بود اطاقى كه ميگفتى شتر با بارش گم ميشه؟ اينجا كه مرتبه!
من_ آره قبل اينكه بيايى شركت به كامران سپردم يه دستى به اطاق بكشه.
بنفشه همينجورى اطاق رو نگاه ميكرد بعدشم با كنجكاوى رفت سمت در که بره بيرون. همينطورى كه دست منو گرفته بود و منو با خودش ميكشيد شروع كرد نگاه كردن همه جا
بنفشه_ چه باحاله
من_ خونه خونست ديگه
بنفشه_ اما جداً سكوت غلیظی داره
من_ اوهوم
یکم که توی خونه گشت زد گفتم
من_ تو نميخواى كادو هاتو باز كنى؟
بنفشه_ اوه، آره بيا بريم پيش خودت باز كنم ببينم آقامون چى كار كرده واسه ما
من_ پس اون مانتو روسری رو بده من آویزون کنم دم در
مانتو روسر کرم رنگش رو ازش گرفتم بدم دم در برگشتم پیشش. یه شلوار لی نسبتاً تنگ با یه تاپ حلقه ایه مشکی با یه شلوار لی نسبتاً تنگ پوشیده بود، یه کمربند خیلی خوشگل مشکی با دونه های فلزی طلایی هم دور کمرش بسته بود که زیبایی قشنگی به لباسش میداد. يه چشمک بهش زدمو دست در دست هم رفتيم سمت اطاقم. توی اطاق که رفتیم بردمش طرف تخت دو طبقۀ خودمو برادرم. با اينكه تقريباً هم قد خودم بود اما احساس كردم مى تونم بلندش كنم بزارمش روی تخت. دستامو گذاشتم دور بازوهاش بلندش كردم به كمک خودش نشوندمش روی طبقه بالايى تخت، بعدشم كادو ها رو كه روی زمين گذاشته بود برداشتم دادم دستش، خودم هم پريدم بالای تخت. روی تخت يكم رفتيم عقب به ديوار تكيه دادیمو پاهامونو رو به جلو دراز کردیم. بنفشه يكم ديگه منو نگاه كرد بعد با ذوق اول هديه بزرگه رو برداشت شروع كرد با ظرافت باز کردن. یه آن ياد پرستو افتادم وقتى كه توی پارک کادویی كه بهش داده بودمو با آرامش باز ميكرد که منم از دستش كلافه شده بودم. نا خودآگاه از روی حرصم یه پوزخند زدم سعى كردم حواسمو بدم به بنفشه. ديگه تقريباً يه طرف كادو رو باز كرده بود كه بستۀ مستطیل شكل مشكى رنگه خود هدیه مشخص شد. آروم از كاغذ كادو کشیدش بيرون، يكم با تعجب نگاهش كرد چون هيچى روی جلدش نبود که مشخص کنه اين چيه. به راحتى جايى كه اين بسته باز ميشد رو پيدا كردو آروم درش رو باز كردو توش رو نگاه كرد. شادی عجبی توی صورتش دمید. با ذوق گفت
بنفشه_ واى نگاه كن، تو دیوونه ای فرهاد
من_ شک نكن
بنفشه_ خيلى عالیه، يكم بيشتر به كادو نگاه كردو ادامه داد یه ست كامله كامله واقعاً! جداً مرسى
من_ اميدوارم به كارت بياد
بنفشه_ حتماً مياد، با اينكه زيادى آرايش نمى كنم اما اين يه سته کامل معرکست. از اين به بعد هر وقت بدونم تو ميخواى منو ببينى از همين ها استفاده ميكنم
من_ راستش نميدونستم چى به دردت ميخوره، اين شد كه ترجيح دادم اينو بگيرم كه البته توی بازار خودمون جايى رو سراغ نداشتم. ماه گذشته كه یکی از فاميلای مامانم از فرانسه ميومد به ذهنم خورد اين ست لوازم آرایش رو كه مامان توی مجله داشت بگم بخره بياره. خلاصه مبارکت باشه
بستۀ لوازم آرایش رو گذاشت كنارش، خودشو بيشتر چسبوند به من. سرشو گذاشته بود روی بالا سينمو آروم نفس ميكشيد
من_ اون یکی رو نميخواى باز كنى؟
همينطورى كه دستامو تو دستاش گرفته بود گفت
بنفشه_ خودت بازشون كن ميخوام دستاتو توی دستام بگيرم
من_ عزیزم حالا چرا دستاى منو عين اين متهما سفت گرفتى! ول كن بذار كادو رو برات باز كنم
دستامو آروم ول كرد دور كمرمو گرفت. از كارش خندم گرفته بود، كادو رو از جلوی پاش برداشتمو سعى كردم برخلاف میل خودم که ترجیح میدادم با پاره کردن کاغد کادو از شرش خلاص شم، اون رو آروم باز كنم. بعد از چند لحظه دو تا كتاب خيلى مفيد كه قبلاً خونده بودمو از داخل کاغذ کادو كشيدم بيرون
بنفشه_ ايول، كتاب
من_ اونم چه کتابایی، بايد بخونى ببينى چى دورو برت ميگذره
آروم دستاشو از دور كمرم آزاد كردو کتابارو از دستم گرفت با همون نگاه اول و يكم ورق زدنه يکيش با تعجب نگاهم كردو گفت
بنفشه_ اين كتاب مال خودته، نه؟ نو نيست
من_ آره، مال خودمه، كتابه خيلى مفیدیه واسه جهت دار كردن زندگى. توی هر چند صفحه هم يه يادگارى از من ميبينى. چون كتاب يكم فلسفی و عميقه مجبور بودم هر چند صفحه يا خلاصه نويسى کنم يا نكات مهمش رو دورو بر صفحه بنویسم.
بنفشه_ واقعاً عالیه، همه چيزت عجيبو حيرت آوره
آروم كتابو همونطور كه توی دستش بود آوردم صفحه اول. توجه هر دومون رفت روى جمله ای كه با خط درشت اونجا نوشته بودم. صدامو يكم صاف كردم بلند خوندمش
من_ آنانكه خورشيد را به زندگى ديگران هديه ميكنند، نمى توانند خود از آن بى بهره باشند.
بنفشه لبخند آرامش بخش عميقى روی صورتش اومد. كتابو بست گذاشت كنار پاش ذل زد به چشماى من. بدون توجه به موقعیت نشستنم آروم لبشو گذاشت روی لبمو با فشار مکیدشون.
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at June 23, 2008