[go: up one dir, main page]
Your Ad Here
جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« پسری در بهار - قسمت هجدهم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت آخر »


پسری در بهار - قسمت نوزدهم


ظهر توی شركت نشسته بودمو داشتم توی کیفم دنبال مبایلم میگشتم. از بس وابستگى عاطفیم با پرستو زياد شده بود كه مجبور شدم يه دونه موبايل قسطی بگيرم. زنگ زدم به پرستو که یکم دلمو آروم کنم. از وقتى بحث رفتنش جدى شده بود ديگه مدرسه هم نمى رفت.
من_ عزيزم نهار خوردى؟
پرستو_ از ديروز جز اون شير موزی كه برام گرفتی هيچى نخوردم، اصلاً اشتها ندارم
غم و سردى صداش جونمو به آتيش ميكشيد، چشمامو بستم یکم فکر كردم كه آيا تصميمم درسته يا نه.
من_ باشه، الان ميام دم خونتون خودم میبرمت بيرون
تا خواست حرف بزنه گوشى رو قطع كردم اس ام اس زدم تا ۴۰ دقيقه ديگه ميرسم، آماده باش. وسایلمو برداشتمو بدون توجه به هیچ کس از شرکت زدم بیرون.
دم در خونشون كه رسيدم يه تک زنگ زدم به مبایلش كه بياد پائين. انتظارم زياد طول نکشید كه اومد بيرون. حالا ميفهمیدم چرا اين یک ماه همش رنگای تيره و اكثراً مشكى میپوشید. زيرِ چشماش گود رفته بود، چند لحظه از اينكه اينقدر تحت فشار بوده با ناراحتى نگاهش كردم، شايد فهميد كه از ناراحت بودنش بيشتر از هميشه شیکستم. دستاى سردمو با دستاى سرد ترش گرفت، بدون هيچ حرفى جلوى خونشون توی صورت هم نگاه ميكرديم. بغض گلومو به شدت اذيت ميكرد، خيلى مسخره بود كه تو اون شرايط به خاطر اینکه جو رو عوض کنم یهویی يه لبخند مصنوعی زدم اما اينقدر مصنوعی بود كه با اينكه لبخند رو لبم بود اما اشكم خيلى آروم از گوشۀ چشمم چکید پائين. پرستو رو كشيدم تو بغلم، برام مهم نبود کسی ما رو توی اون وضع ببینه حتی پدر مادر پرستو. هيچى مهم نبود، من با زحمت آشیونۀ گرمى واسه هردومون ساخته بودم كه دست نامرد روزگار داشت با لذت خرابش ميكرد. ميخواستم حداقل از ته مونده های اين ویروونه استفاده كنم كه بيش از اين حسرت نخورم. كمى كه گذشت احساس كردم حالم بهتره، خودمو ازش جدا كردم رو پیشونیش رو بوسیدمو آروم شروع كرديم راه رفتن. با خودم گفتم یک ساعت پيش چقدر گرسنم بود اونوقت الان هيچ احساسى از گشنگی در خودم نمیبینم. توی راه بغل يه ساندویچی واستادمو برای دو نفرمون يه دونه سانویچ گرفتم، نصفش کردمو همونجا شروع کریدم خوردن. با اینکه اصلاً گرسنم نبود زورکی یه چیزی میخوردم که پرستو هم بخوره. آخرسر هم نصفش اضافه اومد که گذاشتمش توی كيف پرستو كه شب بخوره.
تو پارک داشتم ميرفتيم به سمت نیمکت سبز رنگى كه خيلى وقتها گرماىِ تن همدیگه رو روی اون حس ميكرديم. جاى هميشگى نشستم اما نه مثل هميشه پرشور و هيجان، بیشتر مثل بيمارِ قلبى كه ديگه روحى تو عضله هاش نيست. باد خنکی میوزید، بر خلاف هميشه سردم بود. سكوت عجيبى سايه افكنده بود که بالاخره شکوندمش
من_ بابات براى ۳ روز ديگه بلیطو فیکس كرد؟ يا ممكنه ديرتر بريد!
پرستو_ من باهاشون نميرم. ديروز خيلى بهشون گفتم، با اينكه ميگفتند بايد برم اما نميرم. خودت ببين توی اين ۱ ماه با اينكه هر روز صداتو مى شنيدمو میدیدمت چى به سر جسمو روحم اومده! اگه برم ميدونم مى ميرم.
هيچ جوابى نداشتم كه بدم، مثل هميشه هر چى ميگذشت آتيش عشقم نسبت بهش بيشتر ميشد.
من_ پرستو اون لیوان آب خوردنتو بده، ميخوام توی اون يكم آب بريزم که هم تو بخورى هم من. بهتره الان كه باهم هستيم حداقل عين ویروونه ها نباشيم
بدونِ اينكه نسبت به حرفم عكس العملى نشون بده همون کیفی که براش خریده بودمو از کنارش برداشت گذاشت روی پاشو از توش لیوان سفيد رنگشو كه روش يه قلب طلایی رنگ دیده میشد داد بهم. پاشدم رفتم سمت شير آبى كه اون سمت پارک بود، اول يكم خودم آب خوردم بعدش دوباره لیوانو پر كردم كه ببرم واسه پرستو. از دور ميديدم كه چه با حسرت به همه جا نگاه میکنه. به اين پارک، به آدماش، به درختاش، به زمينش. لیوان که پر شد برگشتم سمت پرستو. وقتى منو ديد به احترامم از جاش پاشد. ياد روز و شبایی افتادم كه براى هم قانون مشخص ميكرديم كه براى خوشحال کردن همدیگه چه كارا بكنيم. يكيش اين بود كه نهايت احترامو براى هم بذاريم. وقتى از جاش پاشد بازم لرزیدم، كمى كه نگاهش كردم رفتم نشستم کنارشو سعى كردم بازم بشم براش همون فرهاد پر انرژى كه يكم بیارمش رو فرم. نمى تونستم غمگين ببينمش.
شروع كردم باهاش شوخى كردن، غلقلکش دادم خلاصه هر كارى كه ميتونستم واسه خندوندنش كردم. اگه كسى از کنارمون رد میشد از مسخره بازى هاى من مى خنديد. به هر دختر پسری كه مثل ما زوج بودنو از کنارمون رد میشدن ميگفتم، اى مردم خوب به اين ملكۀ زيبايى كه كنار من نشسته نگاه كنيد، شما افتخار دیدن یک مغز فراری رو دارید که به زودی از کشور فرار میکنه. اينقدر گفتمو گفتم تا يكم وضعيته رنگو روى پرستو بهتر شد. به قول خودش قلبش دوباره پمپاژ كرد تا گرمش کنه. چون زيادى فعالیت كرده بودم از خستگى چند دقيقه ای ساکت شدمو شروع کردم به نوازش کردن دست پرستو رو كه توی دستم گرفته بودم.
پرستو_ فرهاد
من_ جونم عزيزم!
پرستو_ تو چرا هر وقت من صحبت از موندنم و زندگى با مادر بزرگم میکنم هيچ عكس العملى نشون نمیدی؟
من_ نگرانتم، خيلى زياد
با تعجب بهم نگاه ميكرد، يه نفس عميق كشيدمو خودمو آماده كردم كه حرف اصل کاری رو بهش بزنم
من_ پرستو حرف من چقدر برات ارزش داره؟
پرستو_ يه دنيا، ميدونى اگه بگى بمير مى ميرم
من_ اتفاقاً برعكس، ازت ميخوام كه زندگى كنى. زنده باشى، مثل گذشته.
يكم نگاش كردم دستشو گرمتر به خودم فشار دادمو ادامه دادم
من_ پرستو ديشب بعد از اينكه رسوندمت خونه، تا چند ساعت همين جورى عين ديوونه ها راه میرفتمو فكر ميكردم، اما هر چى بيشتر فكر ميكردم كمتر به نتيجه ميرسيدم. تصميم گرفتم قضيه رو با مادرم در جريان بذارم، خيلى باهم حرف زديم. فكر کنم حرفاش همه منطقى بودن
پرستو با نگرانى و كنجكاوى توی چشمام نگاه ميكرد، ادامه دادم
من_ من فكر ميكنم بهتره كه تو بخاطر هردوتامون، بخاطر خودت كه ميدونى قد يه دنيا برام عزیزه و هم به خاطره من و احترامى كه براى من قائلی با خانوادت زندگى كنى
پرستو_ يعنى ميگى ...
من_ حرفشو قطع كردم ادامه دادم، آره. هيچ وقت نمى تونم تصور كنم كه آيندۀ فوق العاده ای كه اونجا انتظارت رو ميكشه بخاطر خودم كه هیچیم هنوز مشخص نيست تباه بشه. دست سرنوشت مارو داره از هم دور ميكنه، اگه قسمت باشه دوباره بهم وصلمون ميكنه. اما بدون که تیکه ای از وجودمو توی وجودت به امانت ميذارم كه به حرمتش نفس بكشى.
اشكام همینطور که حرف میزدم آروم از گوشۀ چشمم مييومد پائين، ادامه دادم
من_ بهم قول بده. تو رو جان من قول بده كه بخاطر دورى از من اينجورى نشى. پرستو نمى دونى وقتى مى بينم ناراحتى چقدر خمیده ميشم! بهم قول بده
به جاى حرف زدن مثل عادتش خم شد رو سينمو تا جا داشت خودشو خالى كرد. وقتى خودشو از روی سينم جدا كرد لیوان آبى كه دستش بود رو بوسيد گرفت طرفم گفت
پرستو_ اين ماله تو. اميدوارم هيچ وقت فراموشم نكنى كه من نمى كنم
من_ به همين نظم دقيق عالم، تا زندم عشقتو توی دلم زنده نگه ميدارم.
چند لحظه ای هر کدوممون توی دنیای خودمون بودیم. از جام پاشدم بردمش طرف تاپ که یکم بهش حال بدم. کیفشو ازش گرفتمو رفتم پشتش شروع كردم هل دادن. چون ميدونستم خیلی حساسه به اینکه کسی محكم هلش بده واسه همون تا جايى كه قدرت داشتم محکم هلش ميدادم. اوايل اعتراض كرد، نق نق كرد، خواهش کرد، اما ديگه آخراش نميدونم چه حالى بهش داده بود كه مى خندید، شايد خنده ای از ته دل كه بعداً فهميدم از اون خنده ها بوده كه از گريه سوزناک تره. جيغ میکشیدو بلند اسممو صدا ميكرد. فکر کنم هر کی توی اون پارک بود اسم منو یاد گرفت، منم بی خیال دنیا محکم هلش میدادم. بعد از چند دقیقه بالاخره رضايت دادمو ديگه تاپ رو هل ندادم. رفتم جلوش از فاصله نه چندان نزديک فقط نگاهش كردم. نگاش کردم كه همه صحنه ها رو توی ذهنم ثبت كنم. بعد از اينكه از تاپ پياده شد لمس شده بود، دستشو انداخته بود روی دوش منو به کمک من راه میومد. يكم که راه رفتيم حالش بهتر شد، کیفش رو از روی دوش من برداشت، از حرصش يه وشگون محكم از لپم گرفت
من_ هـــــــــــــــوی ولش كن، کندیــــــش
پرستو_ حقته، مگه نميدونستى نبايد محكم حولم ندى
من_ آخه مزه داد. اوووی اوووی جون من ول كن اين لپو كبود شد دیوونه
بالاخره لپمو ول كردو با خنده و شوخی راه افتاديم سمت خونۀ پرستو كه برسونمش. مثل هميشه نفهميديم چطور رسيديم در خونه، کلیدو انداختو در رو باز کرد. برگشتو مثل همیشه تو چشمام کرد
من_ پرستو، دوست دارم توی اين روزاى باقى مونده به اندازۀ تموم عمرم نگات كنم كه وقتى نبودى بتونم صورتتو به خاطرم بيارم.
پرستو_ اين چيزى نبود كه من از آيندم ميخواستم
من_ بهت زنگ ميزنم، فعلاً برو خونه یکم استراحت کن. شام هم میخوریا، يادت باشه قول دادى.
زمان خيلى سریع ميگذشت، ميدونستم چشم بهم بزنم ميشه ۳ روز دیگه و پرستو پرواز ميكنه.
فرداى اون شب که بردمش پارک طرفای ظهر بود که پرستو زنگ زد به موبايل
پرستو_ سلام
من_ سلام از ماست خانمى
پرستو_ فرهاد! پاشو بيا اينجا
من_ هووم؟ چى كار كنم؟
پرستو_ ميگم پاشو بيا خونمون تنهام. مامان اينا تا شب نمیان خونه، رفتن ایلو تبار رو ببينن. تا شب ۱۰۰ جا بايد برن
من_ الان؟ وسط كارم آخه
پرستو_ من این چیزا رو نميدونم، خودت یه کاریش بكن
من_ چى بگم والا، امر امرِ شماست. بذار پس برم يه صحبتى با اين كاظمى بكنم ببينم چه ميشه
تلفن رو قطع كردمو رفتم پيش كاظمى براش يه مختصرى از ماجرا رو تعريف كردمو گفتم ميخوام تا روز پروازش پيشش باشمو مرخصى ميخوام. خلاصه تونستم دو روز مرخصى بگیرمو و با خوشحالى از شركت زدم بيرون، با خودم گفتم پيش به سوى خونۀ ملكۀ زيبايى. **
از روى تاپ پاشدم. ساعتو نگاه كردم، حتى يادم نميومد كى اومده بودم توی پارک كه حساب كنم چند دقیقست توی خلصۀ وجود خودم فرو رفته بودم. آروم آروم راه افتادم سمتِ خونه. با خودم ميگفتم زندگى همينه ديگه، يكى رفت يكى ديگه اومد.
بعد از گذشته چندين ماه از پرواز كردن پرستو، با ورود بنفشه به زندگيم حالم تقريباً بهتر شده بود. بازم گاهی بقیه چهرۀ خندون من رو با يه لبخندِ واقعى نه يه خندۀ مسخرۀ مصنوعی مى ديدند. كار كردنم تو شركت برگشته بود به حالت قبل و به قولِ معروف مثال زدنى شده بودم. همه چيز عالى بود، شكر خدا رو میکردیمو تلاش ميكرديم. هردومون سعى ميكرديم طوری رفتار کنیم که همدیگه رو از هم راضى نگه داريم. بنفشه هم به اصرار منو نگين باز دوباره ورزش رو شروع كردو من شدم مربیه اون.
تقريباً به آخرای بهار نزديک میشدیمو هوا كم كم رو به گرمىِ تابستونیه خودش ميرفت. از آقاى كاظمى خداحافظى كردمو از شركت زدم بيرون كه برم دم باشگاه بنفشه دنبالش که يكم باهم باشيم. زودتر از زمان تموم شدن ورزشش رسيدم واسه همون دم باشگاه منتظرش شدم تا بياد. انتظارم زياد طول نکشید كه بنفشه با يكى از دوستانش که باهم باشگاه میرفتن از در اومد بيرون. به خاطر اینکه بدون اطلاع قبلى رفته بودم بنفشه كلى غافلگیر شدو خوشحال شد. با خوشحالی رو كرد به دوستش گفت
بنفشه_ معرفى ميكنم ايشون دوستم ملیکا بعدش منو با دستش نشون داد ادامه داد ايشون هم آقا فرهاد گل ما، مربی و عشق بنده
با دختره سلام عليک كردمو بعد از چند لحظه با بنفشه از پيش ملیکا دور شديم كه بريم يكم حالو هوامون بهتر بشه.
من_ چيه؟ خيلى خسته اى نه؟
بنفشه_ آره خيلى
من_ از قیافت معلومه. چيز قند دار ندارى با خودت؟
بنفشه_ نه
به دورو بر یه نگاه انداختم آخراى كوچه يه بقالى ديدم. سریع رفتم دو تا شوکولات کاکائویی گرفتم آوردم دادم به بنفشه بخوره يكم بهتر بشه. شروع کردیم آروم آروم تا دم ماشينش رفتيمو نشستیم توی ماشین. چند دقيقه بدونِ اينكه ماشينو روشن كنه باهم حرف ميزديم. بهش گفتم
من_ خب بهتر شدى كه؟
بنفشه_ آره، الان خوبم. نميدونم چرا همش سرم یه جورایی سنگين ميشد
من_ اوهوم. الان كه رو به راهى، بگاز بريم كه بقیۀ روز در انتظار ماست
ماشينو روشن كرد و بر خلاف هميشه كه میگازید خيلى آروم شروع کرد رانندگی کردن. با خودم گفتم امروز اين چقدر عوض شده، چه خبره؟! اهميت خاصى ندادمو بهتر ديدم باهاش کمی صحبت كنم
من_ خب ديگه تقريباً آخراى اين هفته بايد بيايى برنامتو عوض كنما
بنفشه_ باشه
من_ كلاسهاى دانشگاهتو چی کار ميكنى؟
بنفشه_ حوصله درسارو ديگه ندارم
من_ چطور؟
بنفشه_ همينجورى
از جواب دادنای یک کلمه ایه بنفشه و سکوتی که ميكرد فهميدم بهتره ساكت باشم تا خودش يكم حال و هواش بهتر بشه. خيلى تو فكر بود، تو فكر چى رو نميدونم. چندين دقيقه هر دومون توی سكوت خودمون بوديم كه بنفشه يه نگاه بهم انداخت ديد منم لبو لوچم آويزون شده، گفت
بنفشه_ چت شد يهو؟
من_ هيچى، نگرانِ يه عزیزیم
بنفشه_ كى؟
من_ جناب عالى. تو امروز يه چیزیت هست بنفشه
بنفشه_ چيزى نيست، مال خستگیه باشگاهه
يكم تو چشماش نگاه كردم، نگاهشو ازم دزدیدو حواسش رو داد به خيابون. تو دلم گفتم چه دنياى قشنگى شده که عاشق ها اينقدر راحت به هم دروغ ميگن. "چيز مهمى نيست مالِ خستگیه؟" يه پوزخند مسخره تو دلم زدمو گفتم احساسم ميگه مال خستگى نيست.
شايد بنفشه متوجه حالته بی قراری من شد يكم سرعتو ماشینو بيشتر كردو گفت
بنفشه_ من كه هوس بستنى كردم، ميريم یه جای باحال. خیالتم از بابت من راحت باشه
چند دقيقه بعد جلوی يه بستنى فروشى واستاد. با اینکه تازه عصر شده بود اما زيادم خلوت نبود. پاشديم باهم رفتيم دو تا بستنى گنده قیفی گرفتيم و از بس با يارو فروشنده حرف زدم تا جايى كه ميشد همين جورى گوله های بستنى رو میچیند روی هم. آخر سر هم يه چیزی سر هم كردمو پول اضافی بهش ندادم.
از شوخى کردن اجباریه خودم با فروشنده يكم از اون حالت در اومده بودم، با بنفشه نشستيم توی ماشين و خيلى آروم شروع كرديم خوردن. بنفشه رو نگاه كردم از دیدن اینکه يكم چهرش شاد تره بيشتر خوشحال شدم گفتم
من_ مى گما، بيا مسابقه
بنفشه_ چه مسابقه ای؟
من_ هركى زودتر کل بستنیش روخورد برندست
بنفشه_ خب پس از همين الان بگو جایزه چى ميخواى به من بدى؟
من_ به همين خيال باش، از همين الان منو برنده فرض كن
بنفشه_ اگه باختى چى؟
من_ توی همين خيابون جلوى مردم یک دقيقه بهت كولى ميدم
زديم زير خنده و با شمارش معکوس بنفشه شروع كرديم تند تند خوردن. اولش سخت نبود اما ديگه وسطای بستنى كه رسيده بودم تمام فک و دهنم از شدت سرما درد گرفته بود. نگاهم به بنفشه بود كه اون هم با من با سرعت جلو ميومد. با خودم گفتم نكنه اين زودتر تموم كنه مجبورى ازم كولى بگيره؟ واسه همون دهنمو تا جایی که میشد باز کردمو یهویی بستنى رو با قدرت فشار دادم توی دهنم. انگار قیافم خيلى ديدنى شده بود كه بنفشه یهویی با تمام وجود زد زيرِ خنده. آينه ماشينو چرخوندم طرف خودم ديدم لپام چنان باد كرده كه داره مى تركه، تمام دوره دهنم هم بستنى شده بود. بنفشه همين جورى مى خنديد، منم با دهن پر همينطورى كه داشتم از درد میمردم گفتم
من_ خودت كه از من بدتری!
بنفشه_ اينقدر دهنت پره نمى فهمم چى ميگى
بی خیالش شدمو سعى كردم سریعتر اين تیکه ای كه تو دهنم مونده بود رو قورت بدم. بالاخره موفق شدمو خیر سرم مردونگیمو به بنفشه ثابت کردم. وقتى همش رفت پائين هنوز دهنم سِر بود، يكم طول كشيد كه بهتر شدم. ديدم دورو بر دهن بنفشه هم کلی بستنى مالیده شده حتى نوک دماغش هم یه تیکۀ کوچیک مونده بود.
من_ اى حيف كه جاى شلوغیه مگرنه اون لباتو كه اينجورى برق ميزنه میکندم
بنفشه_ جناب عالى فعلاً واسه خودتو تميز كن تا من نپریدم بخورمشون
من_ پر رو، ناسلامتی مملكت اسلامیه ها
همينطورى سربه سر هم میزاشتیمو مى خنديديم. چند دقیقه بعد از اینکه بنفشه هم بستنیش رو تموم کرد ماشينو روشن كردو راه افتاديم كه اون بره سمت خونۀ خودش منم وسطای راه پياده بشم چون دو جا كار داشتم. خیابونا مثل همیشه شلوغ بود و همه مردم توی هم میلولیدن. چند دقيقه بعد رسيديم جايى كه بايد با بنفشه خداحافظى ميكردم.
من_ ببين يه جا پارک گير بيار اينجورى وسط خيابون واستی خوب نيست.
ماشينو برد جلوتر پيچيد توی يه كوچه همون اولش نگه داشت با كنجكاوى منو نگاه كرد. یکم توی چشماش نگاه کردم گفتم
من_ بنفشه درسته مدت خيلى زيادى از دوستیمون نگذشته، اما احساسم خيلى با وجودت پيوند خورده. ميدونم که اتفاق مهمی افتاده اما ایشالاه به خوشى بگذره که بازم بتونم بنفشۀ خودمو با خندۀ واقعیش نه يه خندۀ زودگذره مصنوعی ببينم.
از بهت زدگیه بنفشه فهمیدم مثل هميشه زدم وسط خال. شايد از حرفم خیلی متعجب شده بود چون فقط توی چشمام نگاه ميكرد. خم شدم طرفش پیشونیش رو بوسیدمو از ماشين پياده شدمو راه افتادم سمت جايى كه بايد برم.
به سرعت کارایی که باید انجام میدادمو ردیف کردمو راه افتادم سمت خونه. از پکر بودن بنفشه خودمم ناراحت شده بودمو احساس ميكردم انرژیم گرفته شده.

ادامه دارد ...

نویسنده : فــرهــاد


Posted by Mandana at July 8, 2008