[go: up one dir, main page]
Your Ad Here
جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« پسری در بهار - قسمت آخر | بازگشت | عشق و یک دروغ ــ قسمت دوم »


عشق و یک دروغ ــ قسمت اول


این داستان برمیگرده به 5 سال پیش. من تازه یه کلاس زبان ثبت نام کرده بودم و خیلی خیلی هم تنها بودم و احساس تنهایی میکردم. خلاصه شرایط روحی خلیی بدی داشتم. کلاسمم خیلی بد بود فکر میکردم که به حالم کمک کنه ولی بدتر شده بود. هر چی زن حامله بود ریخته بود تو کلاس من. از دیدنشون حالم بد میشد حالا چرا نمیدونم. خلاصه من یکی در میون این کلاسا رو میرفتم فقط و فقط هم برا این که از خونه حداقل خارج بشم. بعد از دو ماه یه روز که با کمال بی میلی به کلاس رفته بودم دیدمش. نمیدونم چه حسی بود ولی وقتی سرمو چرخوندم تا بیرون و نگاه کنم دیدم یکی داره منو نگاه میکنه. یه دفعه یه چیزی تو دلم ریخت. من خودم به این چیزا هیچوقت اعتقاد نداشتم که ادم با یه نگاه عاشق میشه ولی نمیدونم چی شد.عاشقش نشدم همون ان ولی تو دلم یه چیزی تکون خورد. یه حس خیلی قشنگ و تو وجودم احساس کردم. اونم یه لبخند زد و منم با یه لبخند جوابشو دادم. تمام مدت داشت منو نگاه میکرد منم نمیتونستم بی تفاوت باشم. وقتی پاوس شد من سریع رفتم بیرون تا یه قهوه بگیزم و حالم بهتر شه. تو تریا ندیدمش و یه کم اروم تر شدم. زنگ بعد وقتی داشتیم تمرین میکردیم استادمون گفت حالا دوتا دوتا بشید و این قسمت رو تمرین کنید. نمیدونم چی شد که اون خیلی سریع اومد کنار من و گفت میتونم با شما تمرین کنم؟ منم که از خدام بود خندیدم و گفتم حتما.
(یکی از خصوصیات اخلاقی من اینه که اگه از کسی خوشم بیاد کلاس نمیزارم هیچوقت و حتما احساسم و نشون میدم. از اینکه نقش بازی کنم حالم بد میشه) خلاصه اومد واون بخش رو تمرین کردیم و ازم پرسید از کدوم کشوری گفتم ایران و اونم گفت که از ترکیه میاد که البته این جزو تمرینمون بود که یه دفعه وسط تمرین به انگلیسی پرسید تو دوست پسر داری؟؟ من که اصلا انتظار این سوال و اون لحظه نداشتم با تعجب نگاش کردم. فکر کردم که اشتباه شنیدم ولی این بار با لبخند دوباره سوالشو پرسید. منم تو چشمای خوشگش نگاه کردم و گفتم نه و تو؟؟ اونم همونطور که تو چشمام نگاه میکرد گفت نه.. انگار مسخ نگاش شده بودم و با این جوابش دنیا رو بهم دادن. انگار دیگه تو کلاس نبودم. احساس میکردم تو این دو ساعت چقدر حالم بهتر شده. کلاس تموم شد و من به اجبار راهی خونه شدم.
وقتی میخواستم اتوبوس و بگیرم از پشت منو با اون لحجه قشنگش صدا کرد و برام دست تکون داد. منم با خوشحالی یعد از مدت ها راهی خونه شدم. تو راه همش بهش فکر میکردم.. قد بلند که من تا شونه هاش بودم و چشم وابروی مشکی و صورت سفید و فوق العاده خوش تیپ. کلا تیپ و هیکلش مثل مدلا بود و هر طور که بود دل منو تو اون 2 ساعت برده بود.

ادامه دارد ...

نویسنده : دُرســـــا


Posted by Mandana at July 16, 2008